#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_197

ـ تو چی؟....

ـ اه..امان بدین میگم... می خواستم زیر سوپی رو که درست کرده بودم خاموش کنم که دستم سوخت...از دردش جیغ ناخواسته ای کشیدم و فرشته ترسید..تا اومد برم فرشته رو ساکت کنم سرم با در کابینت برخورد کرد...الانم به جای اینکه اروم باشین بدتر دارین داد و بیداد راه میندازین....

چشماش رو از عصبیانیت زیاد بست....

حرص خوردنش لذت خاصی بهم میداد...!

یه تجربه که مدام دوست داشتم تکرار شه هرچند عوارض جانبیش خیلی خیلی تلخ بود اما می ارزید...!

ـ کی به شما گفته که اشپزی کینین؟...اصلا ی به شما اجازه داده فرشته رو نگه دارین؟...با این حاسپرتی و دست و پا چلفتی بودنتون نیازی به اون گروهک نیست خودتون هدفشون رو اجرا میکنید....!

کم خودم سر درد داشتم با داد هایی هم که این آقا حوالم میکرد نور علی نور میشد.....!

ـ اولا کسی بهم نگفته و دوست داشتم خودم اشپزی کنم....بعدشم برای موندن فرشته هم به اجازه ی کسی نیاز نبوده...سوما مواظب حرف زدنتون باشین خیلی دارم زور میزنم تحملتون کنم....

و این بود فوتی که اتیش زیر خاکتر رو شعله ور کرد و شعله هاش تا اسمون سر کشید....!

ـ شماره بندیتو برای خودت نگه دار خانم محترم....اونی که باید مواظب باشه شمایین....تو زور میزنی منو تحمل کنی؟..اشتباه میکنی خانوم با این وضعت...با این اخلاق گندت... با این دردسرات منو خوانوادم هستیم که تو رو تحمل میکنیم...اگر مجبور نبودم ...اگه اجبار مقامات نبود یک لحظه هم حاضر نبودم دختری به وقاحت و سبکیه تو رو توی خونم بیارم و شرمنده ی خوانوادم شم....که با این سرو وضه هرزت جلوی چشم خوانوادم جولان بدی...که اینجارو با فاحشه.خ....

دیگه نتونستم تحمل کنم....

این مرد وقاحت رو به انتها رسونده بود... دستم بالا رفت و نشست روی گونش....

درد حرفاش بیشتر از درد سرم بود....

حرفاش سوزشش بیشتر از سوزش دستم بود....

احساس اضافی بودن مبکردم و حالا این احساس خفقان اور شده بود برام.....

خواستم دهن باز کنم...

خواستم هرچی که بهم نسبت داده بود و با دلیل رد کنم و بکوبون توی دهنش....

باز هم تصوراتم غلط از ابن دراومد....

فکر میکردم اینها با بقیه فرق دارن...

فکر میکردم با جماعت هم صنفشون از روی ظاهر قضاوت نمی کنن..

اما بازم اشتباه کردم...

بازم غلط فکر کردم... چقدر این روزها اشتباهاتم زیاد شدن...


romangram.com | @romangram_com