#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_196

اونقدر سنگین و کم حال بودم که باز نگه داشتن پلکام عذاب اورترین کار زندگیم بود....

دوست داشتم حالا که ساکته و سکوت نصیبم شده فقط چشمامو روی هم بزارم و بخوام....توی این مدت مردک اخمو با چشمای به خون نشسته و نفس های اژدها مانندش بتادین رو روی پنبه ریخت و بدون هیچ مقدمه ای گذاشت روی محلی که به در کابیت برخورد کرده بود....!

گذاشتن همانا و زجر و سوزش درد وحشتناکی که نصیبم شد همانا....

ـ آ ی.....

دستم اتوماتیک وار رفت روی دستش....

بی انصاف مکم فشار داد....

ـ ولم کن...

پنبه رو محکمتر از قبل چند ثانیه فشار داد و بعد از روش برداشت.....

انگار رفته بود توی حالت سایلنت...و این یعنی که فعلا اتیشه زیر خاکستره....!

با دقت موهای روی پیشونیم رو کنار زد و روی زخم رو نگاه کرد....

چشب زخم رو برداشت و روی زخمم گذاشت...

ـ زیاد عمیق نیست...

وسایلا رو توی سینی گذاشت اما چشمش به دستم افتاد....

ـ میشه بب دقیقا داشتی چه غلطی میکردی که این جوری خودتی داغون کردی؟

با این حالت عصبانیتی که این گفت مطمئن بودم ته این گفت گو خون ریزی میشه...!

اما خوب اینم باعث نمی شد هرچی از دهنش در بیاد بهم بگه....

ـ درست حرف بزنین...!

سینی رو هل داد عقبو محکم کوبید روی میز و من از صداش سکته زدم...!

ـ مودب...؟ باشه...خانوم با ادب این جا چه خبره؟....

نفسم رو حبس کردم....

ـ باشمام....!

ـ من..من...


romangram.com | @romangram_com