#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_198

نه اینکه نخوام نشد...نشد که داد بزنم....

نشد کرور کرور حرف توی دلم رو که از صدقه سری همکیشای این مرد تلمبار شده بود رو بگم.....

بغضم نذاشت....

بی رحمی بود...و بیشتر بی انصافی...

بغضم قفل شده بود به دهنم.....

بدون اینکه نگاهی بندازم بهش از اشپزخونه زدم بیرون....

حنانه و داوود نگران جلوی در پذیرایی ایستاده بودن....

حنانه اومد جلوم اما کنارش زدم...

دلم از همشون پر بود....بزرگ و کوچیک هم نداشت...وقتی دلسرد شی دیگه باید خشک و تر توی این دلسردی بسوزن.....

لابد نظر بقیه ی خانوادش هم همینطوره....لابد چرا قطعا همین طوره...!

به درک که این دختر کوچلوی ناز از دستم ناراحت شده....اصلا مگه اهمییتی داره....به جهنم...به جهنم....

رفتم توی اتاق ...کنج اتاق نشستم...دلم الان سیگار میخواست...دلم ویسکی میخواست.....!

من چه احمقیم...چه بی فکریم....تمام این مدت بازی خوردم....تمام این مدت با محبت به خانوادش نگاه کردم...تمام این مدت....

جه خوشخیالیم من...

چه طور چشم بستم روی تفاوتها...چطور نادیده گرفتم چیزهایی رو که یک عمره ازشون متنفربودم و فراری.....

در اتاق رو قفل کردم و خودمو روی تخت پرت کردم...

اونقدر پر بودم که داشتم خفه میشدم...هرکاری کردم تا جرقه ای بشه برای سرریز شدن نشد که بشه...!

با صدای در اتاق از خواب بیدار شدم.....

سوزش دستم دیشب امونم رو بریده بود و من تا صبح فقط تونستم همه برای سوزش سوختگیم و هم شکستن قلبم اشک بریزم....

اونقدر که چشمام تار میدید....اونقدر که از گریه ی زیاد قرمز و متورم شده بود....

از زور خستگی و خواب الودگی درد رو فراموش کردم....

کسی که پشت در بود بالاخره به حرف اومد....


romangram.com | @romangram_com