#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_192
کمی برنج رو توی قابلمه بههمراه اب ریختمو همین تکه های کوچک مرغ هم بهش اضافه کردم...
زیر گاز رو روشن کردم...خوب این از این...!
یه لطف برنامه های بفرمایید شام اونور ابیها که گه گداری میدیدم دستور پخت غذاهای ساده و پیش و پا افتاده ای مثل شوپ رو میدونستم.....
هویج رو با بدبختی پوست کندمو رندشون زدم... چون این کار با ناخن های بلندی که من داشتم امکان پذیر نبود ...اما خوب من انجامش دادم....!
حنانه با فرشته ی بازیگوش بازی میکرد...توی همین حین قارچ ها رو هم خرد کردم...
ماکارونیه شکلک دار توی قفسه وسوسم کرد تا سالاد ماکارونی درست کنم....
هم راحت بود هم زود اماده میشد....
کلم رو خرد کردم و ژامبون و قارج و نخود سبز و ذرت رو توی ظرف بزرگی ریختم....
کمی تن ماهی رو هم اضافه کردم....
ماکارونی رو ابکش کردم و با اب سرد شستم و بعد ریختمشون توی ظرف...همه رو باهم مخلوط کردم....
داوود رسیده بود با دوتا پلاستیک بزرگ توی دستش....
ـ اینجا چه خبره خاله غوغا...؟
دوست داشت منو خاله صدا بزنه....حس خوبی داشتم....!
سرمو بلند کردم...هاج واج مونده بود تو درگاه در.....
ـ چیه چرا مات موندی؟
ـ اشپزخونه رو حسابی ترکوندین؟...
نگاهی به اطرافم انداختم...
خاک بر سرم...!
این جا به اون اشپزخونه ی تر و تمیز حاج مامان یه دنیا فاصله داشت....
کل کابینت ها رو پر از ظرفهای کثیف کرده بودم....
دوتا غذای ساده و پیش و پا افتادهای که درست کرده بودم به اندازه ی بیست تا غذا ظرف کثیف شده بود....!
ـ اشکال نداره تمییز میکنم...تو با حنانه و فرشته برین جلوی تلویزیون از اون خریدای خوشمزه بخورین...
romangram.com | @romangram_com