#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_193

حنانه به حرف اومد...

ـ غوغا جون میخواین کمکتون کنم؟

ـ نه خودم میتونم....امم.....البته سعی میکنم بتونم....شما برین و حواست به فرشته باشه....

داوود بعد از گذاشتن خریدا روی میز ؛ یه پفک و چیبس و کمی ترشک برداشت و با یه پارچه ی بزرگ از اشپزخونه زد بیرون... حنانه با فرشته که تاتی تاتی میکرد از اشپزخونه هم رفتن بیرون....وای اشپزخونه کن فیکون شده بود......!

نگاهی به ساعت کردم...7.40 دقیقه بود.....دست به کار شدم.....با خودم عهد بستم هیچ وقت دیگه خیال به سرم نزنه و نخوام خودمو با اشپزی امتحان کنم...!

صدای خنده و دست حنانه و فرشته مطمئنم کرد که حالشون خوبه...

ظرفها رو شستم و کل کابینت ها رو تمییز کردم و گازو برق انداختم.....

چقدر خونه داری سخته...حتی از نوشتنه برنامه های کامپیوتری.....!

سوپ دیگه اماده شده بود...زیرش رو خاموش کردم اما تاخواستم درشو باز کنم دستم به قابلمه چسبید و اتیش گرفت...

از سوزشش چنان جیغی زدم که خودم از شنیدنش ترسیدم چه برسه به بچه ها....

داوود سراسیمه اومد....

سوزشش وحشتناک بود...اشکام گوله گوله میریخت...

ـ خاله...خاله...چی شد؟....

از جیغ ناگهانیم فرشته ترسیده بود و زده بود زیر گریه....البته گریه های همراه با جیغش وحشتناک بود...حنانه ترسیده بود....

وضعیت وحشتناکی بود و من اصلا نمی دونستم الان باید چه غلطی بکنم...؟

با شدت بلند شدم خواستم سرمو بالا ببرم که پیشونیم به تیزیه در کابینت طبقه ی بالا خورد....

یه ان حس کردم همه جا تاریک شد...درد وحشتناکی توی سرم پیجید....

حالا جیغای حنانه به گریه های فرشته اضافه شده بودو فرصتی برام نذاشت تا جیغ دومم رو از درد بکشم....

ـ غوغا جون....

داوود هم کم مونده بود گریش بگیره....موهام دورم پخش شده بود....

خودمو رسوندم توی پذیرایی....

فرشته رو بغل گرفتم...حالا این چجوری اروم میشد...؟


romangram.com | @romangram_com