#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_191

قرار بود مردک اخمو دوبر ساعت 8 پیداش شه...

یکی دو روز مشکوک میزنه ...زود میره و دیر بر میگرده...زیاد رف نمیزنه و بیشتر توی فکره....

ـ غوغا جون ....

با صدای حنانه بهشون چشم دوختم...

دست به کمر زدم...

ـ خب دایی یاسرو بی خیال...امشب قراره دست پخت منو بخورین...

حنانه با چشمای وزغ شده گفت:

ـ واقعا؟...یعنی بلدین غذا درست کنین...؟

سرمو خاروندم نا مطمئن جواب ادم...:

_ امم.......... راستش فکر کنم بتونم.....

رفتم بالا لباسامو با یه شلوار سفید و تی شرت ابیه اسمونی عوض کردم.....و موهامو با گیره بالای سرم جم کردم....

برگشتم پیش بچه ها...

انگار حنانه و فرشته کوچولو منتظر بودن تا یه فیلم هیجانی رو نگاه کنن....

ـ چیه چرا این جوری زل زدین به من؟

حنانه گفت:

ـ چجوری؟

شونمو بالا انداختم و گفتم:

_ نمیدونم یه جوری....! ولش کن بزارین ببینم چه کار میتونم امشب برای شکم های گرسنه بکنم....

با نگاهی به فریزر پر و پیمون و یخچال حاج مامان تصمیم گرفتم یه چیز ساده درست کنم...!

ریسک کردن الان جاش نبود...

ـ خب ببینم من عاشق سوپم...سوپ چطوره درست کنیم؟

حنانه و فرشته نگاهی به من کردنو نامطمئن و با شک سرشونو تکون دادن...


romangram.com | @romangram_com