#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_190

ـ اره...اگه تو میشکلی نداری...

نذاش حتی حرفم تموم شه...سریع سمت یاسین برگشت...

ـ یاسین..غوغا جون اصرار داره که فرشته پیشش بمونه...راستش منم دلشو نشکستم و اجازه دادم ...میشه ساک فرشته رو بیاری...؟

چشمام از این گشاد تر نمیشد...یادم نمیاد کی اصرار کرده باشم؟....وبی توجه از دروغی که به من بسته بود و اخمهایی که توی صورتم پیدا شده بود ساک فرشته رو کنار پام گذاشت و باز هم بی توجه به قیافه هی عصبی و داغون یاسین و حاج بابا و فاطمه و در کمال خیرگی رفتو توی ماشین نشست...!

یه جای کار میلنگید...

یه چیزی اینجا درست نبود...؟

یاسین جلو اومد و عصبی دستی روی گردنش کشید...سرش پایین بود..مثل تمام مردایی این خانواده نجابت از سر وروش میبارید...

ـ غوغا خانم...مطمئنید میخواین فرشته رو نگهدارین؟ اگه ...

مهلقا از توی ماشین صداش زد...

_ یاسین جان...یاسین یه لحظه میای؟....

یاسین محکم چشماشو بست..خواست برگرده که من به حرف اومدم....

ـ اقا یاسین نگران نباشین....

سرشو تکون داد و بعد از چند دقیقه من موندمو و فرشته کوچولو و حنانه و داوود....

داوود رو با کلی سفارش خوراکی فرستادم تا سوپریه سر کوچه رو خجالت زده کنه.....

ـ حنانه میای تو اشپزخونه؟

غرشته به بغل و نانه همراهم وارد اشپزخونه شدیم...

فرشته رو کنار حنانه گذاشتم تا باهاش بازی کنه....

_ خوب اول از همه باید به فکر شام باشیم...

حنانه همین طور که حواسش به فرشته بود گفت:

_ غوغا جون مامان گفت قراره دایی یاسر شام از بیرون بیاره البته قبل اومدنش باید بهش خبر بدیم چون دایی یاسر ود یادش میره......

یه کم فکر کردم بدم نمی اومد یه خودی نشون بدم...اما خوب چیز قابل نمایشی هم نداشتم....

به امتحانش می ارزه...


romangram.com | @romangram_com