#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_173
دون اینکه جواب منو بده به سمت در رفت...
ـ اخموی زورگو....
شهبد جلوی دهنم رو گرفت...
ـ آروم دختر.....
آروم شدم و شهبد با شک دستشو از روی دهنم برداشت.....
ـ همون بهتر جفتتون رو دیر به دیر ببینم....همون بهتر واقعا....عوضیا....!
سهراب اومد جلو...
ـ گمشو کنار....ادم یه برادر مثل تو داشته باشه دیگه دشمن میخواد چیکار؟.....
ـ غوغایی؟...
ـ حرف نزن...گمشو برو دیگه....
سرمو برگردوندم و پشت بهشون ایستادم....دلم یه کم ناز کردن میخواست و نازکشیدنه برادرم....!
ـخواهری...
ـ خفه...
ـ جغجغه...
ـ سهراب....
ـ ای جان...دم رفتن نکن با دل من بازی......
بالاخره مسخره بازیاش تموم شد و باهزار هزار بدبختی ازش دل کندم و راضی شدم برن....
یکساعتی میشد که رفته بودن و من تصمیم داشتم اینده رو بسپارم دست روزگار....!
شایدتا الان بوم زندگیم پر از خطهای کج و معوج با رنگ های تیره نقاشی شده اما هنوز جاهای سفید زیادی به چشم میخوره...امیدوارم روزگار از اینجا به بعد رو کمی از خساستش کم کنه و رنگای بیشتری روی بوم زندگیم بپاشه.....!
بی سرو صدا وارد اشپزخونه شدم....
حاج مامان داشت چایی میریخت توی یه لیوان بزرگ سرامیکی مشکی رنگ....!
ـ ببخشید...
romangram.com | @romangram_com