#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_172

ـ خدارو شکر فکر کردم لال شدی.....

سهراب دست انداخت دور گردنم....

ـ به این جغجغه این وصله ها نمی چسبه....

ـ سهراب ...گمشو.......

دستشو از گردنم انداخت....

دستشو از گردنم انداختم....شهبد و سهراب هر دو خندیدن....

سهراب رو به سرگرد اخمو دست دراز کرد و گفت:

ـ خب ممنونم بابت پذیراییتون و صد البته اجازه دادین که غوغا رو ببینیم و ......

بعد از یه نگاه کردن طولانی به من که با شیطنت همراه بود جملشو ادامه داد.....

ـ و یه معذرت خواهی بزرگ برای اینکه قراره این جغجغه خانوم رو نگهداری کنین.....

تازه به خودم اومدم دیدم بعله جاوی این مردک چیا که بارم نکردن این بیشرفا.......

دادم در اومد...

ـ خیلی بی شرفی سهراب.....

ـ ارادت داریم خدمتت اشووبگر....

هجوم بردم سمتش که شهبد جلوم رو گرفت.....از حرص کم مونده بوده سرم رو بکوبم به دیوار ...

پسره ی بی فکر از حال خراب من سواستفاده کرده و جلوی این مردک هر چی از دهنش در اومده بهم گفته....بهم میگه جغجغه..! از خوداشونم باشه من میخوام اینجا بمونم...!

بالاخره آقا که معلوم بود داره زیادی بهش خوش میگذره به حرف اومد.....

ـ خواهش میکنم....گاهی اوقات آدم توفیق اجباری نصیبش میشه که نباید ناشکری کنه واگرنه خدا عذاب الهی رو گریبان گیرش میکنه...بنده هم از توفیق اجباری در رفتم و الان دارم تاوان پس میدم.....

چی؟........یعن من....یعنی من عذاب الهی ام..؟

سهراب که پوکیده بود از خنده....شهبدم دست کمی از سهراب نداشت....با تمام وجودم جیغ کشیدم....

ـ معلوم هست شماها چتونه؟....آقای محترم به خیالت من خیلی خوشحالم....توهم دست کمی از فرشته ی عذاب نداری...یه فرشته که ماموریت داره منو عصبی کنه...!

مردک اخمو انگار سیرک اومده بود...توی چشماش چلچلراغ روشن شده بود و کیفش حسابی کوک بود....!


romangram.com | @romangram_com