#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_174
برگشت سمتم....
ـ خوش اومدی دخترم...چرا زمت کشیدی ...میگفتم یاسر بیاره....
ـ نه زحمتی نبود برام.....
خندید و شیر سماور رو باز کرد . اب جوس رو ریخت توی لیوان.....
ـ دلتنگیت رفع شد...؟
دستامو روی صندلی گذاشتم و کمی خودمو روی خم کردم....
ـ بله...ولی فایده ای نداشت...نرفته دلتنگشون شدم و دیر به دیر قراره ببینمشون....
خندید و لیوان رو توی یه سینی کوچیک کنار یه ظرف کوچک تسمک گذاشت.....
دستام رو از روی صندلی برداشتم و صاف ایستادم....
ـ میشه با پسرتون حرف بزنم؟...
متعجب نگام کرد....
ـامم.....همون سرگرد منطورمه؟....
ـ آها...اره..خب چرا نمیگی یاسر...؟
آره همینم مونده که به اسم کوچیک صداش بزنم...! بچه پروری اخمو و لج درار....!
ـ آره چرا که نه...الان چایی رو برای اون میبرم...بیا با هم بریم....
اوه اوه ...معلومه از اون چایی خورای قهاره......!
باهم از اشپزخونه بیرون اومدیم و اتهای راهرو جلوی یه در ایستاد....چند تا ضربه به در زد....
ـ یاسر مادر...
ـ بله؟...بفرمایید حاج مامان....
درو باز کرد و با خنده دست پشت کمرم گذاشت و اول منو وارد اتاق هل داد...!
مردک اخمو با دیدن من همراه حاج مامانش کمی شگفت زده شد..البته حدس میزدم چون ظاهرش اصلا تغییر نکرد...!
ـ بفرمایید...
romangram.com | @romangram_com