#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_144

ـ من غوغام....امیدوارم توی این مدت مشکلی براتون درست نکنم....

جمله ی اخر مطمئنا ارزوی یک نفر دیگه ام بود...!

انگار صدای من باعث شد این مرد و زن سن و سال گذشته کمی امیدوار شن...!

ـ اسم قشنگی داری دخترم...

بی تعارف و راحت جواب دادم...

ـ ممنون..

بعد از چند دقیقه صدای دختر جوونی رو از پشت سرم شنیدم...کمی خودمو کج کردم تا ببینمش...تنها نبود..مرد و پسر جوونی همراش بودن...

سینی به دست اومد روی تخت...

ـ سلام...

اما تا چشمش به من افتاد مبهوت سینی به دست به من نگاه کرد...

توی دلم نیش خندی زدم..حالتش کلملا طبیعی بود..

توی خواب هم نمیدید همچین کسی مهمون خانوادش شه...تازه موندگارم بخوا شه...!

با صدای عصبیه مردک اخمو نگاه از قیافه ی هاج و واج مونده ی دختر و همراها گرفتم...

ـزکیه....قصد نداری اون شربت هارو بهمون بدی؟

ـ ها...چرا چرا...ببخشید....بفرمایید...

جلوم خم شد و سینی رو به طرفم گرفت...هنوزم گیج میزد...

ـ خوش اومدین...

بدون اینکه نگاهش بهش بندازم ؛ لیوان خنک شه ی شربت رو گرفتم...

ـ ممنون..

به بقیه تعارف کردو کنار همون بقیه نشست...!

خانم سندار به حرف اومد.....

ـ غوغا خانم مهمون ما هستند زکه جان...غوغا جان زکیه دختر دوم من و اقا یونس دامادم...اینم نوه ی گلم داوود...


romangram.com | @romangram_com