#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_143

چشمام رو بستم .....

من غوغا....بدجایی اومدم....بد جایی...!

سالی که نکوست از بهارش پیداست....

از بدو ورودم ناسازگاری فریاد زنان خودشو بهم نشون داد.....من ادمِ دیدنِ این صحنه ها نبودم....تحمل نمیتونستم کنم...!

من یه عمر از این صحنه ها فرار کردوم و حالا صاف افتادم توی عمقشون.....

چشمام رو باز کردم...

پیر عباپوش با زنی همسال خودش و محجبه در کنار هم ؛ روبروم ایستاده بودن.....

من از این لحظه ها...از این کنار هم قرار گرفتن ها بیزار بودم...

دلم میخواست توی اتاق سه در چهار کوچک باشم و محافظت شم تا توی این خونه ی درندشت با این ادمها....

نفس کشیدم....

من غوغام......غوغا بازی کن با سرنوشت...تحمل کن...

خیره بهشون نگاه کردم.....نگاهاشون خیلی سنگین بود.....هرچه من سردو و اخمو بودم اونها گرم و خنده رو.....!

زنی که اونجا در کنار عباپوش ایستاده بود جلو اومد....

ـ سلام دخترم....خوش اومدی...راحت باش و اینجارو خونه ی خودت بدون...

حرفی نداشتم....جوابهایی که مد نظرت بود رو هیچ وقت از دهنم نمیشنید...

پیر مرد عبا پوش هم به رف اومد...

_ سلام دخترم.....یاسر بابا تعارف کن.....دخرتم سرپا ایستاده...

این جماعت چه اصراری دارن بهدخترم دونستن من...کجای من به اینها میخوره...

بی حرف دنبال مردک اخمو یا همون یاسر نام اخمو راه افتادم و روی تخت جا گرفتم.....

بی حرف دنبال مردک اخمو یا همون یاسر نام اخمو راه افتادم و روی تخت جا گرفتم..

معلوم بود از برخورد من راضی نیست و خودشو خیلی کنترل میکنه که کاری دستم نده...!

سکوتم بیشتر از این جایز نبود....معرفی کردنم رو به روش خودم و حال و احوال پرسیمو هم به روش خودم انجام میدادم....


romangram.com | @romangram_com