#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_145
نگاهی سرسری بهشون انداختم و در دلم به خودم هزار مرتبه فحش دادم که چرا غلظ اضافه تر از ظرفیتم کردم....
بی حوصه جواب دادم..
ـ بله....
دیگه فضای اونجا غیر قابل تحمل بود ...
شربت رو همونجور دست نخورده روی قالی گذاشتم و بی تعارف به مردک اخمو گفتم:
ـ میشه جایی که قراره بمونم و نشونم بدین؟
چشمای عصبانی شدش قرمز شده بود...بی حرف بلند شد..آروم گفت:
ـ بله همراهم بیاین...
رو به جمع گفت:
ـ ببخشید...با اجازه حاج بابا....
اون پیرمرد یا همون حاج بابا با خوشرویی جوابشو داد..
ـ خدا ببخشه پسرم...برو دخترم حتما خسته ای..
وای من اینجا جوون مرگ میشم.....کارم به خودکشی نرسه واقعا جای بهت و تعجب داره...!
آخه من کجا و اینها کجا...بی حرف دنبالش راه افتادم...
از پله ها رفت بالا...یه واحد طبقه ی دوم یا بهتره بگم روی پشت بوم بود...قشنگ و کوچیک و جم و جور.....!
هال و پذیراییش فوق العاده دلبازی داشت..اشپزخونه اپن و اتاق خواب کنار سرویس بهداشتی در یک ردیف بودن....
برعکس پایین اینجا فوق العاده دکورش مدرن بود....
معلومه صاحبش ه خوش سلیقه اس هم دل مرده! چون بیشتر خونه رو رنگ سیاه و خاکستری گرفته بود...و شاید هم میتونست صاحبش جوون باشه...!
به محض وارد شدنم صداشو کاملا عصبی از پشت سرم شنیدم:
ـ خانم امین باهاتون دم در حیاط حرف زدن اما انگار هیچ فایده ای نداشت..
طلبکار برگشتم..
ـ من مجبور به انجام کاری که دوست نداشته باشم نیستم...من نمیتونم...نمی تونم تحمل کنم و خودمو اون چیزی که نیستم نشون بدم.....
romangram.com | @romangram_com