#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_136

نگاهمو ناخونده و نادیده فهمیدی که اومدی اینجا..؟!

تنها کسی که مجوز دیدن نیم تنه ی برهنم رو داشت ؛جدا از هر حرمت و احترامی جلوش راحت بودم..1

حوله رو روی سر شونه هام گذاشتم و خودمو روی مبل رها کردم...

چشمام رو بستم...تا کمی فقط کمی آروم بگیرم......

ـ یاسر همیشگی نیستی....یاسر با یه دونهقرص ارام بخش و یه دوش چند دقیقه ای خستگی از تنش در میرفت...

چشمام رو کمی باز کردم...خواهرم تو که میدونی چرا خودتو میزنی به اون راه...!

ـ اون مال زمانی بود که روحم خرد و سوهان کش نمیشد...!

سرشو انداخت پایین....

فاطمه فیتیله پیچ کردنو از منِ بردار کوچکتر یاد گرفته بود...!

ـ داداش میدونم اما به خاطر یاسین و فر....

نذاشتم ادامه بده که هرچی دوش و قرص زور زده بودن تا نیمچه آرامشی نصیبم بشه؛ دود شد....

ـ فاطمه میدونم که الان اینجام...میدونم که برعکس ذاتم فرار ور بر قرار ترجیح دادم....میدونم که امشب گردن شکسته ای رو رو دستتون نذاشتم....

صورتش سرخ شده بود....

حق داشت...

کجای کار دنیا شبیه کار دنیا بود...!

کدوم عروس خنواده ای قبل و بعد عروسیش حتی بعد از بچه دار شدنش چشمش دنبال برادر شوهر مجردش بود...!

کدوم خانواده ای بود که فقط و فقط به عشق و دوست داشتن پسر کوچکتر که من خریت اسمشو میزارم ؛به زنش که هرزگی میکنه هیچی نگن و همچنان چشم ببندن رو کثافت کاریای عروسشون...!

مهلقا...!

این زن برادر شده ی امروز و خواهان دیروز و امروز ؛ جنسش خرده شیشه داشت ..نه برای همه ..

هیچ مردی جز من وبرادرم براش مهم نبودن....زنانگیش رو هم برای برای یاسین هم برای برادر یاسین خرج میکرد...!

هرزگی برای من میشد و لالی برای یاسین...!

اگر فقط میتونستم ؛ فقط روی خواسته ی حاج بابا چشم ببندم..روی نگاه های عاشقانه ی یاسین خر چشم ببندم...اون وقت چنان درسی به به این زن برادر میدام که نه تو تاریخ بلکه تو کتاب گینس ثبت کنن...!


romangram.com | @romangram_com