#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_135
- سلام اقا یاسر..خوش اومدین...
چشمام فقط چشمای بازیگوش فرشته ای رو میدید که از دامن این زن شوم و ناخلف به دنیا امده بود....
مجبور بودم به تحمل ...به سکوت...هرچند یاسر و سازگاری یک دنیا فاصله داشتن..!
اما گردن شکسته بودم برای برادری که الان همه تن شرم زده بود...!
- سلام زن داداش... ممنون.
کیفم رو چنگ زدم و بلند شدم و از کنارش گذشتم بی اونکه حتی یک اینچ از وجودش رو دیده باشم...!
به سمت حاج بابا برگشتم....
- با اجازه ... یه کم وقت میخوام..میرسم خدمتتون....
حاج بابا دانه های تسبیح فیروزه ایش رو مینداخت...
نگاهش تمام حرفهای ناخوانده و ناگفته ام رو خوند....
- برو پسرم...برای شام صدات میکنیم....
خوب فهمید عاشق بودن با تک تکشونم اما نا با وجود عروسش...!
پله ها رو بالا رفتم..خودمو توی واحد طبقه ی دوم که یک چهارم مساحت پایین میشد و فقط برای تنهایی هام ساخته بودمش؛ انداختم....
کت و کیف رو روی مبل چرمیه سیاه رنگ وسط هال انداختم...
شروع به باز کردن دکمه های پیراهنم کردم...زمستون و تابستون نداشت؛پام که به این آرامشکده ی وجودیم میرسید باید از شر پیراهن خلاص میشدم...
چنگ اندختم و پیراهن رو از تنم کشیدم بیرون....یک قذص ارم بخش با یه لیوان آب خنک میتونست شبی که مطمئنم دست کم از جهنم نخواهد داشت رو برام کمی ارامش بخش تر بکنه..!
لیوان رو روی اپن گذاشتم و راه حموم رو در پیش گرفتم...
بعد از ده دقیقه دوش گرفتن رضایت دادم به لباس پوشیدن که ختم به شلوار راحتی مشکی رنگ میشد...!
حوله ی کوچیکی که برای اب موهام استفاده میکردم رو به موهام مالوندم تا ابشون رو جذب کنه...
از تک اتاق واحدکم اومدم بیرون....
ـ عافیت باشه داداش....
آخ فاطمه...متخصصی در فیتیله پیچ کردن.....
romangram.com | @romangram_com