#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_134

- بله....

- بابا دوست داشتی دل بکن ما ابراز وجود کنیم....؟

آ ی علی حسود.....

- این حسادتت به خالت رفته علی اقا...

- سلام دایی..بالاخره حلال زاده یا به دایی مره یا به خاله... ازشانس خوش من کشیدم سمت خاله...

زکیه که به مرز انفجار رسیده بود جیغ جیغ کرد....

- ای علی ولوله///میدونم باهات چیکار کنم....داداش نیومده شمشیر از رو بستی.واسه جفتتون دارم...

کفری بودنش رو هم لبخند به جمع هدیه میداد...

و در آخر ساجده ؛ نسخه ی سنگینی موسی الرضا ؛ داماد بزرگ خانواده اومد جلو .

- سلام دایی.

- سلام بانو...کیف احوال؟

- خوبم... شکر خدا...

چشم چرخاندم...

یک نفر دیگه مانده بود....

یک نفر که برخلاف تمام اعضای خانوادم مجبور به تحملش بودم...

فقط برای دل تک برادرم.....

آمد جلو....

چادر رنگی حریرش رو کمی باز کرد تا قاب صورت و اندامش فقط در دید من قرار بگیره....

اخم کاشتم در چهره ی همیشه اخمویم..!

با ناز و اداهای لوده اش روحم را سوهان کشید....

آخ یاسین با من چه کردی تو...

برادری میکنم برایت واگرنه گردن این زن برادر هرزه را خیلی وقت پیش میشکستم....!


romangram.com | @romangram_com