#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_133
عاشق موهای بلندش بودم....
روی پاهام نشوندمش و یه بوسه روی موهاش زدم.....
- شما روی چشم من جا دارین حنانه خانم...
کمی بعد فاطمه سادات...
خواهر بزرگم و فهمیده ی من....
همراز و هم سنگم از ساختمون زد بیرون...
نه تنها...پشتش یه گردان ادم بود....
ادم های جا مونده از خانواده....!
- سلام فاطمه جان...
خندید...
مثل تمام خنده هایی که از صمیم قلب نثارم میکرد....
سینی شربت رو به زکیه سپرد و سمتم پرواز کرد...
- سلام یاسر..خوش امدی داداش....
روبوسی کردم....خدا رو شکر هزار مرتبه بابت اینکه فاطمه هست..!
نگاهی تو چشمام کرد ....
خوب بود که بی حرف میگفت خوبی؟
و منم بی حرف با چشمام نکاهی بهش کردم و جواب دادم که خوبی خیلی وقته از حالم فاکتور گرفته شده...!
نگاه گرفتم تا بیشتر از این دلگیر نشه از جوابم.......
- سلام دایی..
زهره ی 20 ساله بشقابها رو گذاشت به امید داوود و به سمتم اومد...
- سلام زهره ی فاطمه نشان..! خوبی خانم؟
خندید... مادرو دختر خوب از هم نشان دارن....
romangram.com | @romangram_com