#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_132

- الان تمام دلتنگیتو سر این چهار سانت فضای صاف صورتم خالی کردی دیگه..؟!

نگاهی به بونی میرغماد انداختم که با عشق داشت زنشو میدید..!

- یونس میرعماد هنوزم بابت انداختن همچین اعجوبه ای بهت عذاب وجدان دارم...حلالیت میخوام و اگرنه با این حق الناسی که گردنت دارم کل جهنم به نامم زده میشه...!

تمام حرفها خیلی جدی و بدون هیچ روی از شوخی گفتم و جمع هم میدونست خیلی وقته که دیگه با خنده میونه ای ندارم...

شوخیهام هم رنگ جدی بودن گرفته...!

یونس سریع جواب داد...

- داداش یونس دیگه کاریه که شده...حلالیتم به چه دردت میخوره....

زکیه با ناراحتی از توی آغوشم زد بیون وگفت:

- خاک بر سر من با این داداش داشتنم ....یونس تو هم تا میتونی بتازون..راحت باش...!

دم گوش زکیه زمزمه کردم..

- چرا میزاریش تو منگنه...حرف راستو زدم به دلش نشست...

- داداش...

از زکیه جدا شدم و به یونس و موسی الرضا دست دادم.....

داوود 12 ساله و حنانه ی 6 ساله ی خواهر اتیش پارم تو صف دست دادن ها و روبوسی کردن ها بودن.....

-سلام دایی یاسر...

مردانه دست دادن این مرد 12 ساله خیلی شبیه من بود...!

- چطوری پهلوون؟

لبخندش کش اومد....

- خوبم دایی...خیلی خوبم..

از زیر دستش نسخه ی کوچیک شده ی زکیه زد بیرون....

- پس من چی دایی؟.

موهای دم اسبیش هوش از سرم برد....


romangram.com | @romangram_com