#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_131

- ممنونم...

صدای یگانه زن حاکم بر قلبم باعث شد دوباره زندگی رو به یاد بیارم.....

- سلام مادر....بالاخره بعد از یک هفته دل کندی از کارت؟

فشار دست حاج بابا متوجهم کرد....

- از دستت حسابی شاکیه...تا صبح باید منت بکشی....!

چشمام رو با اطمینان بستم...از روبروی حاج بابا بلند شدم و برگشتم....

اون روسرس سپید که با گیره ی نگین دار کوچکش مرتب شونه ها و قفسه ی سینش رو پوشونده بود ؛ دلم رو هوایی کرد برای بوییدن زندگی...!

فاصله رو پر کردم و توی آغوشش جا گرفتم...

- سلام مادرم....کنایه هاتم با سینه ی بی دلم خریدارم....

سرم رو از روی سینش برداشت و با چشمای بارونیش خیره شد توی صورتم...دستش رو روی قلبم گذاشت..

- فدای دل پر غصت برم مادر...

پیشونیش رو بوسیدم...

- نگو مادرم..خدا نکنه..

صدای دختر ته تغاری حاج رسول که همیشه خدا اتیش داشت برای سوزوندن باعث شد حاج مامان از دستش زکیه ای بگه و حواسش از دلِ منو غصه دار بودنش پرت شه....

- ای بابا...مادر من باز چسبیدی به این کوه یخ...اخه من نمیدونم اینکه ته احساساتش پاک کردنه اشکاته بدون کش اومدنه اون نیش محترم..دیگه دلتنگی داره؟ والا مردم شانس دارن!....

حاج مامان از بغلم اومد بیرون....

- زکیه خانم حسادت خانمان سوزه و صلاح شیطانه...!

سیبی رو که گاز میزد توی دستش محکم گرفت و سمتم اومد....

البته حاج مامان از جواب دادنش در امان نبود....

- لعنت خدا بر دل سیاه شیطون ...من بی صلاحم از پس این که یخ بر میام...!چطوری داداش اخمو ِ..؟

صدای خنده ی جمع بالا رفت....

دستشو محکم چسبیدم و محکم پیشونیشو بوسیدم....


romangram.com | @romangram_com