#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_130

کلیرو به طرفم گرفت و گفت:

- چشم سید ولی تعطیل بودن اعصاب و ناخوشیه حالت رو گردن در افشانیه من ننداز ...تو از ازل این طور بودی و تا ابدالدهر همین طور باقی خواهی ماند....

- علیرضا....

- تمام سید...تمام.... و با اجازه....

رفت..!

سوار زانتیای مشکیم شدم و یکه تاز تا خونه روندم....!

در حیاط رو باز کردم و سوار ماشین شدم تا داخل پارکش کنم....

ماشین یونس داخل ژارک بود و ماشین موسی الرضا و یاسین هم بیرون توی کوچه...

پس امشب همشون جمعند..!

کیف به دست از ماشین بیرون وامدم و راه خاکی رو گرفتم تا رسیدم به حوض فیروزه ی ساختمون قدیمی و دوطبقه..!

پری کوچولوی خاندان که الحق فرشته نامیدنش برازندشه اولین کسی بود که حضورم رو متوجه شد..

-عمو یاسر...عمو یاسر...

یاسین با عمو یاسر گفتن های 3.5 ساله ی شیرینش رو برگردوند طرفم و با دیدنم از جاش بلند شد...

- سلام داداش...

دست دادم.

- علیک سلام یاسین خان...خوبی؟

- بله ...ممنون...خسته نباشی داداش...

- مانده نباشی....

به طرف حاج بابا؛ این پیر فرزانه و تاج سر منِ ارشد پسر رفتم....

- سلام حاج بابا...

دست فشرد و تا خواستم دستش رو ببوسم ؛ پیش دستی کرد و پیشونیم رو عطر آگین کرد....

- سلام پسرم..خوش اومدی بابا....


romangram.com | @romangram_com