#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_137
فاطمه بی حرف بلند شو رفت...!
سرم رو با پرونده ی این روزهای زندگیم سرگرم کردم...میدونستم که ادم های پایین ؛ اونهایی که باید بدونند؛ میدونندکه تا اخر این شب من رو نخواهند دید...
صدای تق تق در واحد اومد..هرکی بود جز فاطمه...دست انداختم و تی شرت کنارم رو برداشتم و کشیدم تنم....
در لب تاپو بستم و رفتم سراغ منتظر پشت در....
ـ سلام دایی....حاج مامان سینی غذا رو دادا بیارم براتون....
زهرا رو به داخل راهنمایی کردم و و تا خواستم درو ببندم علی آقا سرو کلش با پارچ دوغ پیدا شد....
ـ دایی جان خواهش میکنم...راضی نیستم به خدا....
درو کمی بیشتر باز کردم تا هیکل گرد شده اش به راحتی رد شه...
ـ بیاتو ...کمتر مزه بریز..از شیرینی بدم میاد...
ـ چشم جناب سرگرد...
بوی پلوی حاج مامان کل واحدکم رو برداشته بود...خورشت فسنجونش اما دمار از روزگار معدم در آورده بود....
ـ نمی مونید؟
زهرا و علی نگاهی به هم کردن و زهرا به احترام بزرگتر بودنش جوابم رو داد...
ـ نه دایی.....دستور فقط رسوندن غذا بوده انجام شد....
سرمو تکون دادمو بی حرف شروع کردم به خوردن غذا....
خودکار رو بی حوصله پرت کردم و روی کاغذهای تلمبار شده روی میز وسط پذیرایی....
انگار حرف بی ربط علیرضا باید شوخی شوخی جدی میشد...
راهی جز اون پیشنهاد درب و داغونش وجود نداشت.....
نگاهی به ساعت انداختم..3 صبح بود...
از در شیشه ای که رو به تراز بزرگ من که پشت بوم ساختمون پایین بود ؛گذشتم..... لبه ی بوم که رسیدم صدای تلاوت حاج خستگی رو از تنم بیرون کشید...
نماز شب برای چی میخوند وقتی ارامش کرور کرور ازش میبارید...
حال الانم رو حاج بابا درمان بود..کله کردم پایین.....
romangram.com | @romangram_com