#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_108

سهراب مات مونده بود .....

آخه هیچ وقت از این غلطای اضافه نمی کردم...!

بی حرف گوشی رو داد دستم....

مونده بودم اونجا جلوی اوان حرف بزنم یا تنهایی..!

بی خیال...!

آب از سرم گذشته بود ....چه یه وجب چه صدوجب ..!

گوشی رو دم گوشم نگه داشتم.....صداش رو شنیدم..!

فکر میکرد سهراب پشت خطه...

ـ هنوزم نمیخواد باهام حرف بزنه؟....حتی یه تبریک...!

چشمام رو بستم...میدونستم امسال با سالهای دیگه فرق داره...

سالی که نکوست از بهارش پیداست..

دل رو زدم به دریا....!

ـ سال نو مبارک////

نفسم رو که در سینم حبس کرده بودم رو آزاد کردم اما فکر کنم حبس شدن نفس مهرداد امین رو به خوبی حس کردم.....

بهش حق دادم...

کدوم سال بعد از رفتن مامان شهلا بهش تبریک گفتم که براش عادی باشه ..!؟

ـ غوغا....

لبم روتر کردم ...محکم باش غوغا...! محکم....

ـ بله....

ـ خود...خودتی.....؟ یعنی....یعنی باور کنم؟...

دیگه بیشتر از این نمی تونستم رل محکم بودن رو بازی کنم....نه!....

بی هیچ حرفی گوشی رو تو بغل سهراب انداختم و به سمت اتاقم سرریز شدم....


romangram.com | @romangram_com