#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_107
ـ بفرما خانوم خانوما.... نبینم قهری؟...بیا بگیر دیگه....
نمی دونم فلسفه اش چیه اما خب از عیدی گرفتن ا زهمون بچگی ذوق میکردم....
هیچ چیزی توی دنیا به اندازه ی عیدی گرفتن منو خوشحال نمیکرد....
ـ آره بگیر... شهبد داداش جور منم بکش....
شهبد یه تراول دیگه ام دراورد و داد دستم....
ـ خاک تو سرت سهراب.... سال تموم شد و قصد آدم شدن نداری؟!
سهراب از جاش بلند شدو سمتم اومد....
سرمو بوسید و همزمان با گوشیش شماره ای رو گرفت....
نیاز به فکر کردن نبود...چم بسته هم میدونستم به کی داره زنگ میزنه!
بدون هیچ عکس العملی منتظر برقراری تماس شدم.....
همه ی تنم گوش شد تا مکالمه ی سهراب رو بشنوم...!
ـ سلام بابا....
ـ....
ـ ممنون..خوبیم...سال نو مبارک....
صدای خنده هاش کل سالن رو پر کرده بود.....خوش به حالشون...!
به سهراب ، بخ زندگیم حسودیم شد.......حسودی کردم...!
ـ حتما به همین خیال باش امین بزرگ....من تا قیام قیامت ور دلت جا خوش کردم....مگه مغزمو خر گاز گرفته...!
نمیدونم چی گفت که این بار سهراب با تموم وجودش غش کرد..!
امین بزرگو شوخی...؟!
ـ اینو خوب اومدی بابا جان....واقعا راست گفتی..
بعد از چند ثانیه به من نگاه کرد... تابلو بود داره در مورد من حرف میزنه و از من خبر میگیره..
بی حرف دست دراز کردم....
romangram.com | @romangram_com