#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_109
" سرریز میشوم از فنجان دل مشغولی هایت...
پاک میکنی ام با دستمال یادگاری....خاطراتمان به خورد دستمال نمیرود...؟! "
ـ مشکوک میزنی خانم.....چه مرگته؟...
ـ هیچی مریلا...فقط ممیخوام باغچه بمونم....
صدای مریلا این بار شبیه جیغ هایی بود که از فرط عصبانیت میکشید....!
ـ میدونی چند ماه باغچه ای؟اصلا ما برات مهمیم؟...داری چیکار میکنی؟...
بی حوصله گیره ی مو هامو باز کردم و گذاشتم آزادانه هر جا میخوان بریزن...!
ـ مریلا گوش کن....
ـ نه تو گوش کن....نمی دونم داری چی غلطی میکنی... اما هرچی هست مربوط به اون برنامه ی کوفتیت میشه..... کار دستت میده غوغا..... یعنی کار دستت داده غوغا...!
ـ مریلا....چرا چرت و پرت میگی؟ چه ربطی داره...؟
ـ باشه...باشه.....کی حریف زبون تو شد که من دومیش باشم...؟ فقط...فقط...
ـ فقط چی...؟
چند ثانیه سکوت کرد...چرا حس کردم این سکوت برای من تلخ مزه است...!؟
ـ هیچی...خدافظ...
گوشی رو قطع کردم....حرفهای مریلا درست بود و مشکل این جا بود که من نمیخواستم قبولش کنم.....
زینت برای چکاپ باید برمیگشت تهران.....
علی رغم اصرار های زیاد مجبورش کردم تنهایی بره و دیگه اینجا برنگرده...!
دوست داشتم تنها باشم تا بهتر عملکرد cancer رو بررسی کنم..../1
سهراب و شهبد هرچی اصرار میکردن چیزی جز انکار من عایدشون نمیشد....!
بالاخره با کل کل های بسیاری که همزمان با سهراب و مریلا داشتم تونستم راضیشون کنم تا اطلاع ثانوی دست از سرم بردارن.....
رستاکم که چند ماه که کلا دست از سرم برداشته ...!
هفته ای یه تماس.....در حد ده ثانیه...!...
romangram.com | @romangram_com