#من_یا_اون_پارت_231


مامان خودش رو عقب کشید و گفت:

-متین کو؟؟ خب میگفتی بیاد شب رو اینجا بخوابه دیگه...

من: رفت خونشون... خب مامان درست نیست که من بهش بگم! تازه... باید وسایلشو جمع میکرد واسه فردا...

-قربونت برم که انقد خانوم و فهمیده ای... آخ آخ خوب شد گفتی.. بدو بریم وسایلامونو جمع کنیم که دیگه کاری نداشته باشیم...

رفتم توی اتاقم و با کمک مامان سنجاق های موهامو باز کردم و وسایلمو جمع کردم رفتم حمام... وقتی برگشتم دیگه نای راه رفتنم نداشتم... به زور لباس پوشیدم و گرفتم خوابیدم.صبح با کلی ذوق از خواب بیدار شدم و رفتم سریع یه دوش گرفتم و اومدم بیرون و یه مانتوی نخی زیتونی با دامن شلواری نخودی پوشیدم و یه شال نخودی هم سرم کردم و یه جفت کفش راحت مشکی پام کردم. برق لب زدم و چمدونم و کیفم رو برداشتم و رفتم از اتاق بیرون. مش قربون اومد و چمدونم رو برد تا بذاره توی ماشین متین که پایین بود. مامان با اصرار سارا جون رفت توی ماشین اونا... وقتی نشستم توی ماشین متین گفت:

-بـــــــــــــــه... سلـــــــــــــــــام... خانوم خانومااااا... چطوری عیال؟؟!!

من: سلام مرسی... عیال دیگه چیه؟؟ مثه این پیرمردا!! منم صدات میزنم خالقی!! دیدی؟؟ یه ذره سنشون میره بالا شوهراشونو به فامیلی صدا میزنن؟؟!!

متین خندید و گفت:

-وااای نه... اونجوری دیگه آرزوم میشه که اسمم رو از دهنت بشنوم!!

خندیدم و متین همونطوری که خیره نگام میکرد استارت زد و راه افتاد. توی راه دو تایی کلی شوخی کردیم و مسخره بازی درآوردیم و خندیدیم. یه جا نگه داشتم رفتیم یه چیزی خوردیم و دوباره راه افتادیم که چون من خیلی خسته بودم تا رسیدن به ویلا خوابیدم. ساراجون با اصرار مارو برد ویلای خودشون! حدود یک ساعت فقط با مامان داشتن تعارف میکردن! مامان میگفت بریم ویلای ما ساراجون میگفت بریم ویلای ما!! آخرشم رامتین رفت وسطشون و گفت:

-ای بابا... مامان جان... خاله ژیلا؟؟ بس کنید لطفا!! مثه این بچه ها هی این میگه بریم خونه ی ما اون میگه بریم خونه ی ما!! اصلا یه کاری میکنیم... قرعه کشی میکنیم!! رفت از توی ماشین یه تیکه کاغذ و خودکار آورد و توی یکی شون نوشت خونه ی سارا جون تو اون یکی هم نوشت خونه ی ژیلا جون!! کاغذ ها رو تا کرد و انداخت توی پلاستیکی که همراهش بود! یکمی توشو باد کرد و تکونش داد. بعد درشو باز کرد و گرفت جلوی من و گفت:

-بیا تبسم تو بردار!! تازه عروسی شگون داره مــــــــــادر!!

همه خندیدن و منم دستم کردم توی پلاستیک و یمی از کاغذ ها رو کشیدم بیرون که خونه ی ساراجون بود! به این ترتیب رفتیم ویلای اونا. ترنم و آبان و بچه ها توی یه اتاق بودن توی طبقه ی دوم، من و متین توی یه اتاق بودیم (!) توی طبقه ی دوم و بقیه هم توی اتاق های پایین میخوابیدن! قرار بود یکی دو روز دیگه خاله اینا و فامیلای متین (همونایی که روز 13 به در هم بودن) بیان پیشمون... وقتی متین منو برد به اتاقی که قرار بود توش بخوابیم اول همه جا تاریک بود و نمیشد چیزی دید. مثل همیشه با دستش به داخل اشاره کرد و خندید.! همونطوری که میرفتم تو گفتم:


romangram.com | @romangram_com