#من_یا_اون_پارت_230

بلند شد و رفت به همه گفت که با موافقت و استقبال اونا رو به رو شد! قرار بر این شد که ساعت 6 صبح حرکت کنیم... برای همینم مامان گفت که ماهم زودتر بریم خونه که وسایلمون رو جمع کنیم... متین اومد که منو خودش برسونه... مامانو هرچی بهش اصرار کردم که بیاد با ما برگردیم قبول نکرد و رفت توی ماشین ترنم و آبان. با متین کلی توی راه حرف زدیم و شوخی کردیم و خندیدیدم... وقتی رسیدیم جلوی در خونه گفت:

-خیلی دلم میخواست امشب رو اینجا بخوابم ولی حیف که باید برم خونه وسایلامو جمع کنم!!...

خندیدم و گفتم:

-حقته...وقتی پیشنهاد شمال میدی باید فکر اینجاشو هم بکنی!! ایشالا تو سفر بعدی خودم واست وسایلاتو جمع میکنم!!!!!!!!!

متین یکم با لبخند کوچیک بهم نگاه کرد و بعدش با صدای آرومی گفت:

-برو...برو الان همینجا گازت میزنماااااا!! برو تا نخوردمت!!!

من: وای مامااااان... من با یه آدم خوار میخوام ازدواج کنمممم!!!!

-من آدم خوار نیستم!! تو خیلی جیگری!! جیگرم که باید بخورنش دیگه!!!

با مشت زدم به بازوش و خندیدم که مشتمو گرفت و بوسید و گفت:

-برو بچه جوووون... برو که فردا حالیت میکنم کی آدم خواره!!

خندیدم و باهاش خداحافظی کردم و رفتم توی خونه... مامان زود تر از من رسیده بود.. وقتی رفتم تو اومد بغلم کرد و با بغض گفت:

-الهی قربونت برم دختر خوشگلم...خانوم کوچولوی من!! ایشالا خوشبخت بشی... خیلی بهم میاید...

بغلش کردم و دستم رو نوازش گونه روی کمرش کشیدم و گفتم:

-خدانکنه مامان خوشگلم.... این چه حرفیه! ممنون... اگه شما برام دعا کنید که حاتما خوشبخت میشم...

romangram.com | @romangram_com