#من_یا_اون_پارت_228

متین با خنده ب پنجره ی اتاقم اشاره کرد... به با دیدن هوای تاریک وا رفتم... یعنی نامزدی کنسل؟؟ یعنی متین هم فراموش کرده بوده؟؟ یعنی من خواب موندم؟؟

متین تا نگاهمو دید بلند بلند خندید و گفت:

-وااای... تو ازاون دسته آدما هستی که وقتی میخوابن و بلند میشن حتما باید یه روز گذشته باشه!! یعنی حتی اگه یه ساعت هم بخوابی و بلند بشی فکر میکنی یه روز گذشته!!! نگران نباش کوچولو!! ما امروز با هم بیرون بودیم نه دیروز... امروز وقتی برگشتی خونه خوابیدی تا الان... حالا هم پاشو بریم پایین شام بخوریم...

من: تو شام اینجا میمونی؟؟

-با اجازتون!!

من: عالیه... خب... حالا اگه میشه شما لطف کنید بیرون منتظر من باشید.

-باشه ولی بدون فقط به خار اینکه اجازه دادی شعراتو بخونم دارم میرماااا... وگرنه دفعه ی دیگه از این خبرا نیست....

من: بروووو بچه پروووو...

خندید و رفت بیرون. منم با خوشحالی رفتم توی دستشویی و صورتم رو شستم و اومدم بیرون. یه شلوار سرخابی جذب با یه تونیک مشکی پوشیدم و کفش های مشکی مو پام کردم و موهامو مرتب جمع کردم و رفتم بیرون از اتاق. دیدم متین پست در اتاق منتظرمه... دستشو دراز کرد... دستمو توی دستش گذاشتم و دو تایی با هم از پله ها پایین رفیم...

*****

باورم نمیشد که این من باشم و امروز هم روز نامزدی م با متین... اما حقیقت داشت. به خودم نگاه کردم... چشمای طوسی که از خوحالی میدرخشید و پشتش رو سایه ی طلایی با زیبا ترین شکل پوشونده بود... پوست سفید که لباس ساده و طلایی پوشونده بودش... لبایی که رنگ اصلی ش زیر برق لب طلایی قایم شده بود... در کل چیزی که جلوم میدیدم با تبسم همیشگی خیلی فرق داشت... البته فقط ظاهرش... باطنش همون بود... همون که واسه متین جونش در میرفت... از آرایشگر تشکر کردم و کلاه شنلمو انداختم روی موهام که نصفش بالای سرم خیلی خوشگل جمع شده بود و نصف دیگه ش شونه های لختمو پوشونده بود... متین وقتی دیدم یکمی شنلمو کشید عقب که صورتم کاملا معلوم بشه... و بعد آروم پیشونی مو بودسید. وقتی رسیدیم به خونه ی متین اینا هیجانم بیشتر شد... دست تو دست هم وارد شدیم و با مه سلا و احوال پرسی و تشکر کردیم. وقتی نشستیم سرجامون گفتم:

-برو حال کن... ببین چقد لباسا بهت میاد...

خندید و گفت:

-وااای خانم کوچک من!!! خیلی ملوس شدی!!

romangram.com | @romangram_com