#من_یا_اون_پارت_227


-خوش اومدی... ببخشید خواب بودم.

لبخند زد و چیزی نگفت. بلند شدم و تختمو مرتب کردم. تو تموم این مدت متین با یه لبخند فقط نگام میکرد. کارم که تموم شد نشست کنارم و گفت:

-تبسم همه ی این شعرا مال خودته؟؟

تازه نگاهم به دفتر شعرم که توی دستش بود افتاد. دستمو بردم جلو که دفترمو ازش پس بگیرم و در همون حال گفتم:

-این دست تو چیکار میکنه؟

متین دستشو عقب کشید و گفت:

-جواب منو ندادی...

-آره... حالا میشه دفترمو بهم پس بدی؟؟

متین: نه خیر نمیشه... من اینو باخودم میبرم. یکی دوتا شو که خوندم عالی بود. میخوام بقیه ش رو هم بخونم... اشکالی که نداره؟

با اینکه یکمی خجالت میکشیدم که کسی شعرامو بخونه اما قبول کردم متین هر کسی نبود... کسی بود که تموم شعرامو به یاد خودش نوشته بودم... هر چی که بود از خودش سرچشمه میگرفت. یهو یارم افتاد که هی وای من... امروز نامزدی من نبود آیا؟؟؟؟؟ از جا پریدم و از متین پرسیدم:

-ساعت چنده؟؟؟

متین: 9... چطور؟

-وااااااااااااای 9 صبح یا شب؟؟؟؟؟


romangram.com | @romangram_com