#من_یا_اون_پارت_226

دوباره وسایل توی دستشو داد بهم و درو بست!! یه جفت کفش پاشنه بلند طلایی خیلی خیلی خوشــــــــــــگل... با کیف کتابی هم رنگش... کفشارو پام کردم و کیف رو هم گرفتم توی دستم و از در رفتم بیرون... متین پست در وایساده بود. رفتم جلوش وایسادم و یه چرخ زدم و گفتم:

-خب... چطوره؟؟

متین با تحسین نگام کرد و گفت:

-محشــــــــره!! کفشا اذیتت نمیکنه پاشنه ش؟

من: نه راحتم... یه جور میگی انگار اولین باره که کفش پاشنه بلند میپوشم!!

متین خندید و گفت:

-نظر خورت چیه؟؟ دوستشون داری؟

من: آره... خیــــــــــلی قشنگن...

-خب پس برو درشون بیار بریم.

برگشتم توی اتاق پرو و لباسای خودم رو پوشیدم و رفتم بیرون. متین لباسا رو حساب کرد و منو رسوند خونه. هر چی گفتم بیا بالا قبول نکرد و گفت بذار برای یه وقت دیگه. خلاصه رفتم بالا و به مامان سلام کردم. ترنم رفته بود خونشون. یکمی با مامان صحبت کردم و چون خسته بودم رفتم توی اتاقم و گرفتم خوابیدم. از خواب که بلند شدم یکمی به بدنم کش و قوس دادم و نشستم توی تختم. دهنمو باز کردم تا خمیازه بکشم اما با دیدن متین که روی صندلی نشسته بود و با لذت بهم خیره شده بود دهنم همونطوری باز موند! انگشت اشاره مو گرفتم سمتش و گفتم:

-تو...تو... تو اینجا چیکار میکنی؟!!!

خندید و گت:

-اومدم نامزدمو ببینم گفتن خوابه... منتظر بودم بیدار شه!

یکمی از حالت شوک در اومدم و با لبخند گفتم:

romangram.com | @romangram_com