#من_یا_اون_پارت_221
متین دستمو گرفت و با هم از در بیرون رفتیم. باهم دیگه سوار ماشین شدیم. رفتیم یه رستوران ناهار خوردیم و بعدشم متین پیشنهاد کرد که بریم خرید. باهاش موافق بودم. خودمم خیلی دلم واسه خرید کردن تنگ شده بود... علاوه بر اون از خرید کردن همراه متین نمیشد گذشت!! باهم وارد پاساژ شدیم. به متین گفتم:
-خب... تو چی لازم داری؟
-همه چی!!
من: نچ نچ نچ... چند وقته خرید نیومدی؟؟!!
-یه هفته!! ولی خرید کردن با تو یه چیز دیگه ست!!
او لالا... چه تفاهمی!! هر دومون خرید کردن با اون یکی رو یه چیز دیگه میدونست. جلوی ویترین یه مغاره وایسادم و مشغول دید زدن لباسای مردونه ای که تن مانکن ها بود شدم. رو به متین گفتم:
-متین... نظرت درباره ی اون چیه؟؟
و با انگشت اشاره م پیرهن مردونه ی چهارخونه ای با ترکیب رنگ های آبی و سفید و سرمه ای که مد نظرم بود رو نشونش دادم... انگشتمو دنبال کرد و با دید پیرهن گفت:
-عــــــــــ الیه! فقط... به نظرت با چه رنگ شلواری اوکی میشه؟؟
اشنگشتمو گذاشتم گوشه ی لبم و گفتم:
-امممم... با شلوار مشکی و سورمه ای عالی میشه... آآآآآ... فهمیدم.. بیا.
رفتم توی مغازه و منتظر شدم تا بیاد. دلم نمیخواست وقتی با یه آقا بیرون میرم خودم با فروشنده حرف بزنم... البته وقتایی که فروشنده مرد بوداااا وگرنه اگه زن بود چشمای اون آقایی که باهاش رفتم بیرون رو هم در میاوردم اگه میخواست با فروشنده حرف بزنه!!!! (اوه اوه اوه... چه غیرتی!!) متین اومد داخل و به فروشنده سلام کرد و ازش خواست که اون پیرهن رو برای متین به اندازه ی سایزش بیاره تا ببینیم. وقتی فروشنده که پسر خیلی خوب و سر به زیری به نظر میومد گفت:
-امر دیگه ای نیست؟؟
romangram.com | @romangram_com