#من_یا_اون_پارت_218
تا رسیدن به جایی که نمیدونستم کجاست درباره ی جشن سه روز دیگه حرف زدیم. فکر کنم ما تنها زوجی بودیم که تا رسیدن به مقصد سکوت نمیکنیم!!(منظور تبسم به رمان هاییه که همش میگن تا رسیدن به مقصد سکوت کرده بودیم! البته گفته باشم من اصلا قصد توهین ندارم... توی رمان قبلی خودمم همین طوری بود... همیشه تا رسیدن به مقصد سکوت حاکم بود!! J)
مثل اینکه قرار بود توی حیاط خونه ی متین اینا که گویا خیلی بزرگ بود برگزار بشه. عروسی هم توی یه باغ بود.
وقتس رسیدیم هنوزم نمیدونستم قراره کجا برم! متین پیاده شد و دستمو گرفت و با هم رفتیم سمت یه در بزگ... از اون در وارد شدیم و وارد آسانسور شدیم... از متین پرسیدم:
-هنوزم نمیگی کجا داریم میریم؟؟
-نچ... از این در بریم بیرون میفهمی....
رفتم از آسانسور بیرون و وارد یه در دیگه شدیم!! و من در کمال تعجب به استادیوی ضبط صدای رو به روم نگاه میکردم!!! گفتم:
-واااای... متین... چه قد خوشگلـــــه...
متین: خوشت اومد؟ امروز ضیط داشتیم گفتم تو رو هم بیارم شاید برات جالب باشه...
من: واااای خیلی خوووبه... مرسی متین.
رفتم جلو و صورتشو بوسیدم... و گفتم:
-اینم برای تشکر....!!!
متین: مرسی حالا وایسا جوابشم بگیر دیگه...
اومد جلو و لپمو بوس کرد... دستمو گرفت و بهش نگاه کرد و گفت:
-ولی حلقه هه چقدر به دستت میادا...
romangram.com | @romangram_com