#من_یا_اون_پارت_217
من: کجاااا؟؟؟
-زود آماده شو هااااا... خدافظ!
و گوشی رو قطع کرد!! وا! رفتم نشستم و تند تند شعرمو کامل کردم و دفترمو گذاشتم توی کتابخونه م و رفتم پایین و به مامان گفتم که متین میاد دنبالم که خیلی خوشحال شد و گفت بهتره که بیشتر با هم باشیم. منم رفتم توی اتاقم و یه مانتوی سبز ارتشی تنگ که قدش تا وسطای رون پام بود رو پوشیدم و با شلوار و شال مشکی!(نگید این همه مانتو هاشو با شلوار و شال مشکی میپوشه هاااا!! خب چیکار کنم... نمیشه که مانتوی سبز ارتشی رو با شلوار و شال صورتی پوشید که!!!!!!) کتونی های مشکی مم پم کردم و گوشیمو گذاشتم توی جیبم و رفتم جلوی آیینه وایسادم. جلوی موهامو کج ریختم توی صورتم و یه کمی ریمل و مداد چشم زدم و یکمی سایه مشکی زدم گوشه ی چشمم و رژ کالباسی رنگمو زدم و روش برق لب مالیدم. گوشیم لرزید... فهمیدم متین اومده... بدو بدو از اتاقم رفتم بیرون و از مامان و ترنم و آبان خدافظی کردم و رفتم بیرون. لندکروز سفیدشو توی کوچه دیدم... پیاده شد و دستشو آورد جلو و گفت:
-بــــــــــــــ ـه... سلام خانوم کوچولوی خوشگلم... خوبی؟
من: سلام... مرسی تو خوبی؟
-بله... مگه میشه شما رو دید و بد بود؟
درو برام باز کرد و گفت:
-بدو بشین بریم...
بدون حرف نشستم. متین درو بست و از اون طرف سوار شد و راه افتاد. گفتم:
-متـــــــــ ــیــــــــــــــ ـن؟؟
-جــــــــــــــ ـــــــ ـانـــــــــــ ـــم؟؟
-کجا داریم میریم؟
-اگه چند لحظه صبر کنی میفهمی...
romangram.com | @romangram_com