#من_یا_اون_پارت_212
-باشه واسه یه شب دیگه... ما هنوز به هم محرم نیستیم کوچولو...
من: آره... حق با تواِ... سلام برسون به مامانت و بابات و رامتین...
-سلامت باشی عزیزم... برو تو دیگه... تو هم خسته شدی...
من: باشه... راستی بابت امروز ممنون...خدافظ...
-خواهش میکنم وظیفه م بود... خدانگهدارت...
لبخندی زدم و با کلید درو باز کردم و رفتم داخل خونه. ساعت 6 بود... اخ اخ الان مولودی شروع میشد. ترنم و آبان و سورن و هلن هم اونجا بودم. به همه سلام کردم و بعد از عوض کردن لباسام چیزایی رو که خریده بودیم رو به مامان اینا نشون دادم... ترنم گفت:
-خاک بر سرت... چقد لباست ساده ست... یکمی باید پف دارتر و پرنسسی تر میگرفتی...
من: به این خوشگلی... اون دیگه ایشالا واسه عروسی... واسه نامزدی به نظرم باید یه چیز شیک و ساده بپوشم... راسی مامان من دیگه برم آماده بشم برای مولودی
مامان: آره باهات موافقم... خیلی قشنگه مبارکت باشه... لباس متین هم خوشگله... باید خیلی بهش بیاد.... برو عزیزم. من یکمی دیر تر میام.
ترنم: آره ه ه ه... خیلی خوبه... لباستم قشنگه شوخی کردم... شیکه ولی خیلی ساده ست...
همون موقع سورن شروع کرد به گریه کردن و آبان گفت:
-اوه اوه... تری غلط نکنم خرابکاری کردن...
ترنم: طلا... طلا بیا این سورن رو بشور...
مامان: نه خیر یعنی چی؟ مگه طلا پرستاره؟ اصلا مگه خودت نمیتونی؟ تو خونه کی میشورتشون؟
romangram.com | @romangram_com