#من_یا_اون_پارت_211
و رفت پایین...! از صدای پاش فهمیدمااا بعد نگید سوتی داد!! زود یه دامن شلواری سفید با یه مانتوی سبز مغز پسته ای پوشیدم و شال نخی سفیدم رو هم سرم کردم و موهای بلندمو فرقشو از وسط باز کردم و لَخت ریختم دو طرف صورتم... (این مدل الان یعنی الان که من در حال نوشتن این رمان هستم مده... لطفاً بعداً که خز شد مسخره م نکنیدااااا نگید این خزه... این مدل تو این زمان مده!!!) خوب بود... یه کم رژ کالباسی و نارنجی رو با هم زدم که خیلی خوب شد... خوبه دیگه مگه نه؟؟ بسه؟ آره بسه دیگه... آخ آخ مردم از گرسنگی... من هیچی نخووووردمممم... صندل های پاشنه بلندمو پام کردم و کیف سفید کتابی مو برداشتم و بدو بدو رفتم پایین... به مامان و کل اهالی خونه سلام کردم و تند تند صبحانه مو خوردم... متین رو به روم نشسته بود و با لذت نگام میکرد. وقتی سیر شدم از مامان و زیور خانم تشکر کردم و بلند شدم و به متین گفتم:
-بریم؟
متین: برو الان منم میام...
-باشه...مامانی خدافظ... زود برمیگردم...
مامان: به سلامت عزیزم... خوش بگذره بهتون...
داشتم میرفتم سمت حیاط که متین از پشت دستمو کشید. برگشتم سمتش که دیدم یه لقمه ی بزرگ دستشه!! گفتم:
-گرسنته؟؟ خب بشین قشنگ بخور این چه کاریه؟؟ واقعا چه جوری اینو میخوری؟؟
متین: قرار نیست من بخورم... این قراره بره تو شکم شما. من صبحانه خوردم. یادت که نرفته چی بهت گفتم تو اتاقت؟؟ بگیر...
واااای ماماااااان یعنی من واقعا باید الان این لقمه رو میخوردم؟؟ آره دیگه. آخه چه جوری؟؟؟ مثه آدم!! خره متین داره بهت میده انقد میچسبه... !!
خندیدم و لقمه رو از دستش گرفتم و به زور و با هزار زور و زحمت خوردمش...!!
اون روز با هم یه لباس طلایی رنگ و ساده گرفتم... یه پیرهن دکلته و راسته که روی قسمت سینه اش یه پاپیون خورده بود و دیگه هیچی نداشت... ساده و شیک... کفش های ستش رو هم گرفتم. برای متین هم یه کت و شلوار سفید با پیرهن طلایی و کرات باریک سفید گرفتیم... یه خرده هم خرت و پرت خریدم و متین منو رسوند خونه و گفت:
-به مامان سلام برسون و عذر خواهی کن دیگه بالا نمیام... خسته م...
من: باشه.. خب میومدی شب رو اینجا میموندی...
romangram.com | @romangram_com