#من_یا_اون_پارت_213
-راستش... چیز... آبان..!!!!
مامان با تعجب و با صدای بلند گفت:
-چـــــــــ ــی؟؟ آبان بچه ها رو میشوره؟؟ تو رو خدا یهو شیرشونم بده آبان بده دیگه...!!! تو خجالت نمیکشی؟؟ بیا اینجا ببینم!!!
ترنم رو با گریه دنبال خودش کشوند و برد طبقه ی بالا که بهش یاد بده چه طوری بچه ها رو بشوره و عوضشون کنه... ترنم مثه ابر بهار گریه میکرد!! آبان با دلسوزی گفت:
-الهی... ترنم برای مامان شدنش خیلی زود بود!!
ایی... ولی خودمونیما راست میگفت... دلم واسه ترنم میسوخت! اصلا از بچه مچه خوشش نمیومد... بچه داری هم مسلماً بلد نبود دیگه. همونطوری که داشتم توی اتاقم آماده میشدم فکر کردم:
اینا رو ول کن منو بگو چقد واسه سه روز دیگه ذوق دارم!!! نمیخواستم اینو بگم ولی گفتم دیگه کسی نیست که منم و زهرا جون و (بنده رو میگن!!) 10،20 تا خواننده و همین دیگه کسی نیست که... هست؟؟!! خب مگه چیه؟؟ شما خودتون مگه واسه نامزدی تون ذوق نداشتین؟؟ اونم با کسی که دوسش دارین؟؟ اگه مجردین که ایشالا خدا یه شوهر خوب بهتون بده ببینم ذوق میکنید یا نه!!!
به خودم اومدم دیدم آماده شدم. یه مانتوی خفاشی سفید که روش با رنکگ مشکی یه سری شعر نوشته بودن با شال سفید. یه شلوار سفید تنک هم پام کردم و دف مو برداشتم و رفتم خونه ی خانم رستگار یا همون مامان آبان. یه نیم ساعت بعد هم مامان و ترنم اومدن. بچه ها رو هم آورده بودن. مولودی شروع شد و منم همراه با اون خانمی که میخوند دف میزدم. وقتی تموم شد داشتم دف رو میذاشتم توی جای مخصوصش که صدای یه خانمی صدام کرد:
-خانم ببخشید...
با لبخند برگشتم و گفتم:
-بله؟؟
خانم: ماشالا هزار ماشالا... دخترم تو چقد ماهی... چقدرم قشنگ میزدی.
-ممنونم... شما لطف دارید.
romangram.com | @romangram_com