#من_یا_اون_پارت_209
-اومدم دنبال خانوم کوچولوم باهم بریم خرید... یادت که نرفته؟ سه روز دیگه مراسم نامزدی مونه...!
من: وای متین من میترسم!!
-وااا... مگه میخوای آمپول بزنی که میگی میترسم؟؟!!
من: نه اتفاقاً من اصلا از آمپول نمیترسم... آخه فردا مرکز توجه همه من و تو هستم... میترسم از اینکه زیاد توی چشم باشم... هول میشم و دست و پامو گم میکنم بعد همه میگن دختره دست وپا چلفتیه حیف پسره!!
متین بلند بلند خندید و گفت:
-آخــــــی... عزیـــــــزم... نه نگران نباش هیچ کسی جرئت نداره به خانوم من چپ نگا کنه... منو تو کِر همیم... نه من از تو سرم نه تو از من... خیلی بهم میایم.. تا حالا دقت کردی؟؟!!
من: اممممم...خب راستشو بخوای نه!!
دستمو کشید و گفت:
-بیا اینجا دقت کن!
و منو با خودش کشوند جلوی آیینه ی قدی اتاقم... وقتی رو به روش وایسادیم زل زد بهم و گفت:
-ببین... منو تو انگار واسه هم آفریده شدیم...
یه نگاه به خودمون تو آیینه انداختم... متین قد بلند و چهار شونه من کوچولو و ریزه میزه!! ولی بهم میومدیم... فقط قد من بدبخت خیلی کوتاه بود! سرم تقریبا تا روی شونه هاش بود!! خندیدم و گفتم:
-مخصوصاً هیکلامون!! عین فیل و فنجون میمونیم!!! تو قد بلند و هیکلی... من لاغر و کوچولو!
romangram.com | @romangram_com