#من_یا_اون_پارت_207
-همه شونو بخورااا... یادم رفت بگم باید یکم تپلی بشی!!
خندیدم و چنگالمو برداشتم و مشغول شدم! وقتی تمومشون کردم به متین نگاه کردم. خندید و گفت:
-مثلا سیر بودی... گشنه ت بود چیکار میکردی؟؟!!
من: عجب آدمی هستیاااا... حالا خوبه خودت گفتی بخور... تقصیر منه که به حرف تو گوش میکنم...
-باشه بابا... شوخی کردم... نوش جونت...!
خندیدم و هیچی نگفتم... دو ساعت دیگه رو هم با هم گفتیم و خندیدیم... خدایی اون شب خیلی خوش گذشت. دیگه ساعت دوازده بود که خانواده ی آقای خالقی ازمون خداحافظی کردن و رفتن...
اون شب واقعا عالی بود...باورم نمیشد که الان منو متین نامزد هم باشیم!! هر کاری میکردم خوابم نمیبرد.... یهو صدای گوشیم بلند شد... متین بود... یکمی با هم حرف زدیم و بهم شب بخیر گفتیم... بعدشم هنوز سرم به بالش نرسیده خوابم برد!! انگار برای خوابیدن لنگ صدای متین بودم!
صبح دیدم هی یکی داره صدام میکنه... پتو رو کشیدم روی سرم و گفتم:
-وااای طلا تو رو خداااا بذار بخوابم... خواهش میکنم...
طلا با صدایی که یکمی دو رگه شده بود گفت:
-تبسم خانم بلند شید لطفاً...
من: طلا صدات چرا گرفته سرما خوردی؟؟
-وااا خانم صدام به این قشنگی... خیلی دلتم بخواد!!
romangram.com | @romangram_com