#من_یا_اون_پارت_205
-تو حرفی نداری؟؟
من: الان نه... اما بعدا چرا... من جواب بله رو بهت دادم... درسته؟
-آره... تو اینکه تو الان دیگه مال خودمی شکی نیست نامزد عزیــــــزم.
اومد سمتم و دستمو گرفت و بلندم کرد و گفت:
-بریم پایین؟؟
من: آره دیگه بریم... خیلی وقته بالاییم درست نیست...
دستشو گذاشت پشت کمرم و به سمت در هدایتم کرد و باهم رفتیم پایین... یکمی صحبت کردیم و قرار شد که آخر همین هفته جشن نامزدی بگیریم و عقد و عروسی هم برای دو ماه دیگه اوکی شد... طلا اومد و رو به ترنم گفت:
-ترنم خانم بچه هاتون بیدار شدن و دارن گریه میکنن...
ترنم بغض کرد و با ناله گفت:
-ای خدااا... دوباره اینا بیدار شدن!! تازه میخواستم با خیال راحت شام بخورمااا...
اینو گفت و زد زیر گریه!!!! و همونطوری که از سر جاش بلند میشد با گریه گفت:
-ببخشید الان میام...
و رفت بالا از پله ها!! همه توی شوک بودن!! آقای خالقی با دهن باز داشت به ترنم نگاه میکرد!! سارا جون هم با چشمای گشاد ترنم رو نگاه میکرد!! متین در جا خشک شده بود! رامتین هم مثل متین اما تا ترنم رفت زد زیر خنده!! بقیه هم به خودشون اومدن و بلند بلند خندیدن!! مامان همونطروی که یه لبخند خجالت زده روی لبش بود گفت:
romangram.com | @romangram_com