#من_یا_اون_پارت_204

-ژیلا جان من که از خدامه تبسم جون عروسم بشه... چرا که نه؟

مامان: شما لطف داری عزیزم... تبسم جان... متین جان رو تا اتاقت راهنمایی کن عزیزم...

چشمی گفتم و رو به متین گفتم:

-بفرمایید از این طرف...

متین یه یه نگاه خاص بهم انداخت که معنی شو خوب فهمیدم و خندم گرفت... اونم با لبخند گفت:

-شما بفرمایید منم پشت سرتون میام...

معنی نگاهش هم همون جمله ی "lady’s first" بود...!! اما خب تو جمع نگفته بود. ببخشیدی گفتم و رفتم جلو و اونم پشت سرم میومد. رفتم توی اتاقم و اونم اومد تو و درو بست. با دست به کاناپه های گوشه ی اتاقم اشاره کردم و گفتم:

-بفرمایید...

و خودمم نشتم روی کاناپه ی و به رویی که اشاره کرده بودم. اومد نشست و گفت:

-خب... توی گذشته یه سری اتفاقات افتاد و گذشت... من از همون اولم از رفتار تو خوشم اومده بود و برام جای سؤال بود که چرا ترنمی که با من دوست بود هر روز یه جوره! اما از برخورد تو خیلی خیلی خوشم اومده بود... در واقع تو همونی بودی که میخواستم و دنبالش بودم. وقتی هم که ترنم گفت تموم کنیم و من میخوام ازدواج کنم فقط و فقط در حسرت اون ترنمی بودم که اون روز توی خونه بود... که برام پیانو و گیتار زد... که شب اول باهام اومد بیرون... که اون روز توی پارک دیدمش... به خودم گفتم دیگه مثل اونو نمیتونم پیدا کنم... تا چند وقت ذهنم در گیر این تغییرای روزانه ی ترنم بود تا اینکه تو وارد گروهمون شدی و همه چیزو برام روشن کردی. اون روز واقعا شوکه شدم اما بعدش از خوشی داشتم میمردم! خیلی خیلی خوشحال بودم که اونی که میخواستم تویی و اون ترنمه که ازدواج کرده... ولی به خودم گفتم متین صبر کن و بقیه ی رفتاراشم در نظر بگیر... تو فقط سه بار این دخترو دیدی! این شد که صبر کردم و بیشتر از قبل بهت علاقه مند شدم... اگه یه شب فیلم گیتار زدنتو نمیدیدم خوابم نمیبرد! تمام توقع من هم ازت اینه که همیشه همینطور باشی... همین... تبسم؟

نگاش کردم و گفتم:

-بله؟

متین: خیلی دوست دارم...!!

از این اعتراف ناگهانی تعجب کردم و یکمی هم خجالت کشیدم... سرم رو انداختم پایین که گفت:

romangram.com | @romangram_com