#من_یا_اون_پارت_203


-ترنم بچه ها روی تختن... میترسم بیافتن. برو یه سر بهشون بزن...

ترنم: باشه الان میرم...

و رو به جمع گفت:

-خیلی ببخشیدا... بچه ها بالا توی اتاق خوابن. من برم یه سر بهشون بزنم و بیام...

همه لبخند زدن و ترنم رفت و دو دقیقه بعد اومد. همه حرفای متفرقه زده شد و در آخر آقای خالقی گفت:

-خب... حالا اگه موافق باشید بریم سر اصل مطلب...

چون روی صحبتشون با مامان بود مامان جواب داد:

-خواهش میکنم... هر طور شما مایلید...

آقای خالقی ادامه داد:

-همونطوری که میدونید ما امروز مزاحمتون شدیم که تبسم جان رو برای متین جان خواستگاری کنیم... از اونجایی که این آقا پسر من جنتلمن بازی در اورد و نتونست جلوی دلشو بگیره و توی جمع از تبسم جان خواستگاری کرد و ایشونم قبول کرد نتیجه میگیریم که هردو به هم علاقه دارن... و این مراسم صرفاً برای رعایت رسم و رسومات بوده... درسته؟

من سرم رو انداختم پایین و همه تأیید کردن.

آقای خالقی: ولی بازم خانوم امیری اگه شما صلاح بدونید این دو تا برن صحبتاشونو بکنن تا دیگه حرفی باقی نمونه جز تاریخ عقد و عروسی و نامزدی...؟؟

مامان: حتما... من کاملا با شما موافقم آقای خالقی... سارا جان شما چی میگی؟


romangram.com | @romangram_com