#من_یا_اون_پارت_201


-خب میگی چیکار کنم؟؟ راستی چه خوشگل کردی بی شووور...!!

من: خیلی ممنون! تو پاشو برو بیرون من بچه ها رو میخوابونم... پاشو

از خدا خواسته از جاش پرید و اومد سمتم و گونه مو بوسید و گفت:

-عاشّـــــــــــقتــــــــ ـم به مولا!!!

اومدم یکی بزنم تو سرش که در رفت... منم رفتم پیش بچه ها و هر دو تا شونو خوابوندم روی تخت و آروم آروم براشون لالایی خوندم و پیش پیششون کردم و تکونون دادم تا خوابیدن... از اتاق رفتم بیرون و درو بستم و رفتم پایین. زنگ رو که زدن سریع گفتم:

-وای اومدن! مامان من اینجا بمونم یا برم داخل آشپزخونه؟؟

مامان: نه برو هر وقت صدات کردم بیا...

رفتم توی آشپزخونه نشستم و منتظر شدم... دلم نمیخواست اما مامان بود دیگه... خیلی به این رسم و رسوما اعتقاد داشت. مثلا معتقد بود که داماد نباید تا شب عروسی لباس عروس رو ببینه... یا اینکه خواستگاری حتما باید انجام بشه.. حتما باید دختر داخل اتاق یا آشپزخونه منتظر بمونه و هزار تا چیز دیگه که من زیاد بهشون اعتقاد نداشتم اما به احترام مامان همه رو رعایت میکردم...

صدای سلام و احوالپرسی میومد... از بینشون صدای متین رو خوب شناختم... خیلی دلم میخواست برم سرک بکشم و ببینمش اما هم کار درستی نبود هم اینکه اگه میدیدنم خیلی خیلی بد میشد... پس نشستم سر جام و صبر کردم. حدوداً ده دقیقه گذشته بود که مامان صدام کرد:

-تبسم جان؟؟... برای مهمونامون شربت میاری عزیزم؟؟

بلند شدم و شربتا رو که از قبل آماده کرده بودم از داخل یخچال آوردم بیرون و گذاشتم داخل یه سینی و رفتم بیرون... همه نگاها برگشت سمت من. با لبخند گفتم:

-سلام... خیلی خوش اومدید...

سارا جون: سلام عزیز دلم... ممنونم...


romangram.com | @romangram_com