#من_یا_اون_پارت_200
یهو یادش افتاد که مامانم اینجاست... حرفشو ادامه نداد و با ترس برگشت سمت مامان و بهش نگاه کرد تا ببینه عکس العملش چیه... مامان خنده ش گرفته بود اما زود قورتش داد و با تأسف سری تکون داد و در حالی که از خونه بیرون میرفت گفت:
-برای خودم متأفسم بابت همچین تربیتی!! خیر سرش دختره... ازدواج کرده... مادر شده... خجالتم نمیکشه...
منم کالسکه ی بچه هارو هل دادم تو و به ترنم که با قیافه ی بغ کرده داشت به در نگاه میکرد خندیدم و گفتم:
-حقته... قیافشووو وو... شبیه بغض یاکریم شدی!! الان اگه آبان ببینتت درجا طلاقت میده...
کوسن روی مبل و برداشت و به طرفم پرت کرد که افتاد روی صورت بچه ها که تا الان ساکت بودن... اونا هم نه گذاشتن و نه برداشتن زدن زیر گریه... ترنم که این صحنه رو دید و صدای گریه ی بچه ها رو شنید خودشم زد زیر گریه و ولو شد روی مبل!!
ساعتی بعد ترنم داشت به کار خدمتکارا رسیدگی میکرد... سورن و هلن هم سپرده شده بودن دست طلا که بچه داریش هم 20 بود از نظر من! منم رفتم حمام کردم و اومدم بیرون و نشسم و فکر کردم چی بپوشم... از کت دامن متنفر بودم... پس باید یه چیز خوب و پوشیده انتخاب کنم که مناسب امشب باشه... امشب یه جورایی بود... یعنی خواستگاری کامل نبود.. چون من قبلا به خواستگاری متین جواب مثبت داده بودم. اونا امشب شام خونه ی ما بودن...به نظرم خیلی خیلی خوش میگذشت... لبخندی زدم و مشغول جست و جو توی کمد لباسام شدم. به نظرم کت و شلوار چیز مناسبی بود. در واقع تنها لباسی بود که میتونستم امشب تنم کنم. چون بقیه همه یا یقه هاشون باز بود و یا کوتاه بودن. یه کت و شلوار سفید برداشتم و شلوارشو پوشیدم و بعدشم تاپ طلایی رنگمو پوشیدم و روش کتشو تنم کردم. یه کروات باریک سفید که راه راه های باریک طلایی داشت رو هم برداشتم و شل بستم دور گردنم... کفش های پاشنه بلند سفید و طلاییم رو هم پام کردم و توی آیینه به خودم نگاه کردم... عالی بود. موهامو هم جمع کردم بالای سرم و چتری هامو ریختم توی صورتم و رفتم سراغ لوازم آرایشم. از رژگونه زیاد خوشم نمیومد و زیادم ازش استفاده نمیکردم.با فر مژه مژه هامو بیشتر حالت دادم و یه خط چشم باریک و کوتاه و نازک هم پشت چشمم کشیدم. برق لبمو برداشتم و یه لایه زدم روی لبام. همه چیز کامل بود. متنفر بودم از اینکه جلوی آیینه برای خودم بوس بفرستم. پس فقط یه لبخند زدم و عطرمو برداشتم و خیلی کم ازش استفاده کردم و رفتم بیرون. مامان هم حاضر و آماده نشسته بود و منتظر مهمونا بود. ترنمم توی اتاق داشت به بچه ها شیر میداد... و احتمالا گریه هم میکرد!! رو به روی مامان وایسادم و گفتم:
-چه طوره؟
مامان با تحسین نگاهم کرد و گفت:
-مثل همیشه عالی... راستی... خانم رستگار فردا مولودی دارن... ازم خواست که ازت خوهش کنم براشون دف بزنی... منم میام. دعوتم کرده.
من: حتماً... من برم یه سری به ترنم بزنم... راستی از تعریفتون هم ممنون.
مامان سری تکون داد و منم رفتم پیش ترنم. آروم در اتاق سابقشو باز کردم. با ناله داشت برای بچه ها لالایی میخوند که بخوابن! سورن و هلن هم هر دو با بغض داشتن به ترنم نگاه میکردن! خب حق دارن... انگار داره نوحه میخونه!! رو به ترنم گفتم:
-واقعا الان داری چیکار میکنی؟؟
-دارم لالایی میخونم دیگه... مگه کری؟
من: نه خیر... ولی اگه رُوضه ای نوحه ای چیزی بخونی خیلی بهتره هاااا خب بابا بنده خدا ها رو نگا کن... بغض کردن انقدر که تو سوزناک میخونی این به قول خودت لالایی رو!!
romangram.com | @romangram_com