#من_یا_اون_پارت_199


و دوباره گریه کرد... گفتم:

-زود آماده شید که زودم برگردید... الهی قربونتون برم...

گونه شو بوسیدم و از اتاق رفتم بیرون که در زدن... آیفون نه ها... در خونه... طلا خواست بره که گفتم خودم باز میکنم...داشتم میرفتم سمت در که مامان حاضر و آماده از اتاق اومد بیرون... چه سرعتی!! مامان منتظر نگام کرد که برم درو باز کنم و ببینیم کیه. درو که باز کردم ترنم رو دیدم.... با دیدنش نزدیک بود از حال برم... چشماش پر از اشک بود و قرمز... لباش میلرزید... دستش رو محکم روی میله ی کالسکه ی دوقلویی که سورن و هلن کوچولو توش نشسته بودن فشار میداد... برگشتم و به مامان نگاه کردم... اونم بد تر از من... داشت پس میافتاد... رو به ترنم با صدای لرزونی گفتم:

-تر...ترنم چی شده؟؟

تا اینو گفتم زد زیر گریه و کالسکه رو ول کرد و اومد طرفم منو کنار زد و وارد خونه شد و با حالت ناله گفت:

-الهی خدا بگم چی کارت نکنه... خسته م کردن... دیوونه شدم از دست این دوتا... مگه تو نگفتی میای کمکم؟؟ هاااا ا؟؟ پس چی شد؟؟؟ رفتی حاجی حاجی مکه دیگه؟؟ اینو میخوابونی اون یکی بیدار میشه عر میزنه اون یکی هم بیدار میشه و با هم شروع میکنن ببه عر زدن... اون موقع ست که منم میشینم بغلشون و خودمم عر میزنم... ای خدا... آخه چرا دوقلو؟؟ اینو بغل میکنی اون کی گریه میکنه اونو بغل میکنه این یکی... دارم دیوونه میشم!!!!

اینا رو گفت و دوباره شروع کرد به گریه کردن... طلا که با دهن باز داشت به ترنم نگاه میکرد... منم دست کمی ازش نداشتم... یه نگکاه به مامان کردم و زدم زیر خنده!! واقعا قیافش دیدنی بووود!! همون طوری که میخندیدم گفتم:

-وای ترنم از دست تو... فکر کردم برای آبان اتفاقی افتاده... یا دعواتون شده...

ترنم بین گریه ش گفت:

-هوووو... دهنتو گاز بگیر!!!!

جـــ ان؟؟؟ دهنمو؟؟ چطوری؟؟!!!

خندیدم و خواستم درو ببندم که جیغ زد:

-اووو ووی... پلشت حواست کجاااا ااست؟؟؟ بچه هام پشت درن!!! اون مادر مرده هارو بیار تووووو!!!! من...


romangram.com | @romangram_com