#من_یا_اون_پارت_198

من: آره خیالت راحت باشه...

-راستش منو رامتین چند ماهی میشه که باهم دوستیم.

من: واقعا؟ تبریک میگم بهتون به هم میاید...

-اولین نفری نیستی که اینو میگه... همه همین نظرو دارن... در هر صورت میسی (ایـــــش...لوووو وس... بچه ها منظورش مرسی خودمونه اه اه اه!!)

من: خواهش میکنم... فعلا کاری نداری؟ باید برم آماده بشم...

-برو عزیزم... سلام برسون به مامانت...

من: حتما... فعلا خدافظ...

-بای بای...

باورم نمیشد ساعت 3 ظهر باشه... باید از مامان بپرسم ساعت چند میان. بدو بدو رفتم پایین ولی مامانو پیدا نکردم. از طلا پرسیدم که گفت:

-خانم توی اتاق مطالعه شون هستن... گفتن کسی مزاحمشون نشه...

من: باشه ممنون.

میدونستم مامان الان داره با عکس بابا درد و دل میکنه... خب چه بهتر که منم یه کمی کمکش کنم... قطعا سر خاک بابا راحت تره. رفتم پشت دره اتاق ایستادم و آروم و بی صدا درو باز کردم و رفتم داخل. همونطوری که حدس زده بودم مامان رو به روی عکس بابا نشسته بود و زیر لب داشت براش حرف میزد. پشتش به در اتاق بود و برای همینم متوجه من نشد... میدونم کارم خیلی بد بود که بدون اجازه وارد حریمش شدم اما من فقط میخوام کمکش کنم... . آروم رفتم سمت پیانوی بابا که گوشه ی اتاق بود. یه قطعه ای بود که مامان میگفت بابا خیلی دوستش داشته و همیشه اونو برای مامان میزده. همون قطعه رو پیدا کردم و شروع کردم به زدن... مامان آروم برگشت سمتم و اون موقع بود که تونستم چشمای قشنگشو که پر از اشک شده بود رو ببینم.آروم اومد کنارم ایستاد و خوب تماشا کرد و اشک ریخت. قطعه که تموم شد برگشتم سمتش و دستشو گرفتم و گفتم:

-مامان قشنگم؟؟ ببخشید که بدون اجازه اومدم... برو پیش بابا... سلام منو هم بهش برسون.... فقط به من بگو مهمونا ساعت چند میان بعد با خیال راحت برو... نگران کارها هم نباش... خودم بالای سر خدمتکارا هستم...

مامان: مرسی عزیزم... تبسم... تو... مهربونیت مثل پدرته...

romangram.com | @romangram_com