#من_یا_اون_پارت_188

-نه بابا دروغم چیه؟ تبریک میگم... فعلا باید برم... تبسم خانم فعلا خدافظ...

سری براش تکون دادم و پریدم بغل ترنم و گفتم:

-واااای هووووراااا... دوقلو داری!!

ترنم با حالتی مثه گریه گفت:

-زهرمارو هورا... درو هورا... حالا من چه طوری این دوتا رو بزرگ کنم؟؟ یکی کم بود خدا؟؟؟!! یا امام زمااااااااااااان!!

من: ترنم جان خونسردی خودتو حفظ کن... نفس عمیق بکش... آروم باش.. من هستم... تا منو داری غم نداری که!! تا تبسم هست زندگی باید کرد!

خواست چیزی بگه که خودم زود تر گفتم:

-آخ آخ آخ... حرف نزن دیرم شد... فعلا خدافظ...

بدو بدو از بیمارستان خارج شدم و نشستم توی ماشینم و رفتم به سمت سالن همیشگی... توی راه داشتم به گذشته فکر میکردم... الان اواسط تیر ماه بود... سال اول دانشگاه رو با موفقیت گذروندم...ترنم هم که بچه رو بهونه کرد و کلا ترک تحصیل کرد... با این که رتبه ش نسبت به بقیه عالی بود اما... علاقه به درس خوندن نداشت دیگه... بعد از اون اجرا های عید یه اجرای یک هفته ایه دیگه هم داشتیم که یکی از خواننده های تازه کار بود و زیاد سرشناس نبود... اما بعد از اون هفته ای یک بار تمرین داشتیم. ولی اینجوری که میگفتن تا چند وقت دیگه یه اجرای خیلی بزرگ توی برج میلاد داشتیم... با گروه سون و شهرام شکوهی و چند نفر دیگه که هنوز قطعی نبود... مثله بهنام علمشاهی و بهنام صفوی و مهدی احمدوند و پویا بیاتی و از این دسته خواننده ها... بین منو متین هم فعلا چیز خاصی نبود اما خیلی با هم خوب شده بودیم و لحن حرف زدنمون هم مثل همون موقع هایی شده بود که فکر میکرد من ترنمم! در کل فعلا همه چی آروم بود....! ترنم هم دو سه روز دیگه زایمان میکرد و همونطوری که مشاهده نمودید بچه هاش دوقلو هستن!! وااای خدای من چه عالی!

تمرینمون مثل همیشه عالی بود و بعدشم سوار ماشینم شدم و با خستگی خودمو رسوندم خونه... تابستون امسال افتضاح گرم بود... نه یه بارونی نه یه چیزی... همه ی دلخوشی م این بود که برم خونه و زیر کولر گازی بشینم و حال کنم واسه خودم... و بعد از نیم ساعت هم به آرزوم رسیدم! به مامان هم حبر دوقلو بودن بچه های ترنم رو دادم و رفتم توی اتاقم و به صدم ثانیه نکشید که خوابم برد!

*****

-آخــــــــــــــــی... مامان نگاشون کن... چقد جیزگیلن!!! وااااای دختره کدومه؟؟!! آبان بدش من یه دقیقه ببینمشووو ن...

باورم نمیشد... ترنم رو بیهوش روی یه تخت آوردن بردن توی بخش و دو تا بچه ی قـــــند که یکی دختر و اون یکی پسره تو بغل مامان و آبان لالا کردن!! ای جااااانمممممم... خیلی دوستشون داشتم. همه رفتیم سمت اتاق ترنم و بچه ها رو گذاشتیم توی بغلشون... ترنم بالاخره به هوش اومد و آروم گفت:

-تبسم... حالا من این دو تا رو چه جوری بزرگ کنم؟؟!!! کوشن؟؟ حالا دخترن یا پسر... من هنوز اسماشونو انتخاب نکردم!! ای خدااااا

romangram.com | @romangram_com