#من_یا_اون_پارت_181
سرم رو گرفتم پایین و چیزی نگفتم... البته لازم به ذکره که خجالت نکشیدما... واسه حفظ ظاهر بود!! با صدای ریز و با مزه ای که سعی داشت کلفت نشون بده برگشتم به طرف عرشیا:
-سلام خانم... من عرشیا هستم... 6 سالمه!!
باهاش دست دادم و گفتم:
-سلام آقا عرشیا... منم تبسم هستم... از آشناییتون خیلی خیلی خوشحالم...
عرشیا: منم همین طور... امیدوارم امروز پیش ما بهتون خوش بگذره.
خیلی خنده م گرفته بود اما ممکن بود به شخصیتش لطمه وارد بشه و ناراحت بشه... فکر کنه دارم مسخره ش میکنم... برای همینم یه لبخند زدم و خیلی جدی گفتم:
-خیلی ممنونم... حتما همین طور خواهد بود...
عرشیا: با اجازه...
و دوید رفت تا بازم بازی کنه!! وقتی رفت متین به باران و رامتین که تازه نفس نفس زنان از راه رسیده بودن گفت:
-ببینید... یه کم از این بچه یاد بگیرید... 6 سالشه...
داشتیم درباره ی چیزای معمولی و متفرقه حرف میزدیم که مامان همراه خاله و شوهرش و پارمیدا از راه رسیدن. وقتی معرفی اونا هم تموم شد همه دوباره نشستیم و مشغول صحبت شدیم. پارمیدا کنار من نشسته بود و داشتیم صحبت میکردیم که یهو متین گفت:
-اهم...ببخشید تبسم ... پوپُُ کجاست؟؟
به جایی که پوپُ آروم نشسته بود اشاره کردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com