#من_یا_اون_پارت_113


نفس عمیقی کشیدم و شورع کردم:

-19 سال پیش دو تا دختر کوچولو همزمان توی تهران به دنیا اومدن... تو روز دهم آذر ماه... اونا دوقلو بودن. پدر ومادرشون اونها رو بی نهایت دوست داشتن و با توافق همدیگه اسمشون رو گذاشتن ترنم و تبسم. 6 سال گذشت... همه چیز خوب بود زندگی به روی خانواده ی 4 نفره ی امیری لبخند میزد تا اینکه پدر خانواده خبر از یه سفر کاری داد. میگفت یک هفته ای برمیگرده... اما دیگه بر نگشت. اون هواپیمایی که آقای امیری توش بود سقوط کرده بود و آقای امیری هم یکی از اون افرادی بود که جونشون رو از دست دادن. خانم امیری که عاشق همسرش بود خیلی پیر شد... خیلی از دوری همسری غصه میخورد و در خلوتش برای نبودن اون اشک میریخت اما جلوی دو تا دختر دوقلوش یه زن محکم و استوار بود. وضع مالی شون به لطف کار پر در آمد پدر بچه ها عالی بود. سالها گذشت و دوقلو ها بزرگتر شدن و شباهت زیادشون به هم آشکار تر از قبل شد... اونا از لحاظ ظاهر کاملا شبیه به هم بودن. مثل یه سیبی که از وسط نصف شده باشه امام اخلاقاشون زمین تا آسمون با هم فرق داشت. ترنم دختر شیطون و پر جنب و جوشی بود... و این شیطنت رو بروز میداد. از متانت و عفت کلام خانمانه متنفر بود. اما چون مادرش در این موارد زن سخت گیری بود مجبور بود که جلوی اون رفتار درستی داشته باشه. مادر بچه ها خیلی روی تربیت و درس اونها حساس بود. و اما تبسم... تبسم دختر شیطونی بود اما اینو بروز نمیداد. در خلوت خودش و با خودش کلی شوخی میکرد و میخندید و بازی میکرد! اما در جمع و جلوی دیگران دختر آرام و ساکتی بود. علاوه بر اون برخلاف ترنم، خواهرش، دختری متین و وقار بود... وقتی که دختر ها 13 سالشون بود ترنم افتاد دنبال روابط دختر ها و پسر ها. با چند تا پسر همزمان دوست میشد و بعد خیلی راحت ازشون میگذشت... خیلی ها واقعا به اون دل میبستن اما ترنم با دلسنگی همه رو پس میزد... اما تبسم نه تنها دنبال این چیزا نبود... بلکه از این رابطه ها متنفر بود... اصلا دلش نمیخواست دوست پسر داشتن رو امتحان کنه... گذشت و گذشت تا اینکه دخترا 18 سالشون شد... مامانشون گفت که باید با رتبه ی بالایی توی دانشگاه قبول بشن. از ترنم خواست دست از کارهاش برداره. اما گوش نکرد. یه روز ترنم رفت پیش خواهرش و از دوست جدیدش براش گفت... از تیپش.. از شخصیتش، از مؤدب بودنش... از جذاب بودنش. اسمش متین بود. ترنم همزمان با پسر دیگه ای به نام آبان هم آشنا شده بود. یه روز که با یکی از دوستاش رفته بود بیرون و تبسم توی خونه تنها بود. ترنم زنگ زد به تبسم و گفت که متین میخواد بیاد دنبالش... از تبسم خواهش کرد که به جای اون با متین بره بیرون. ترنم از شبیه بودن بیش از حدش به خواهرش سؤاستفاده کرد. اما تبسم برای اینکه غرور خواهرش شکسته نشه قبول کرد و با متین رفت بیرون. بعد از چند وقت ترنم با آبان ازدواج کرد و برای کار همسرش هر دو رفتن ترکیه... آقا متین... من تبسمم... خواهر ترنم... شما با ترنم دوست شدید اما اون کسی که شب اول باهاتون اومد بیرون و شام رو باهم توی رستوران (...) خوردید من بودم نه ترنم... اونی که شما از متانتش حرف میزدید من بودم. یه روز هم سرزده اومدید خونه ی ما برای عذر خواهی از ترنم... ماما اون کسی که گل رو از شما گرفت و براتون گیتار و پیانو زد من بودم نه ترنم... من بودم نه اون... تموم داستان ما همین بود. ما دو تا خواهرای دوقلو هستیم... که شما توی ذهنتون یه نفرو ساخته بودید که مخلوطی از ترنم و تبسم بود. خصوصیات اخلاقی تبسم و خصوصیات ترنم... شاید بشه اسم اون شخصیتی که توی ذهن شما ساخته شده رو گذاشت ترسم!...

سکوت کردم مشغول نوشیدن نسکافه م شدم... از استرس داشتم میمردم اما سعی میکردم خودم رو خونسرد نشون بدم. متین بعد از چند دقیقه سکوت که نشون میداد سخت توی فکره آروم و طوری که انگار داره با خودش حرف میزنه گفت:

-من یه بار دیگه هم تبسم رو دیده بودم... اون روز... توی پارک... تو بودی. پسرا مزاحمت شده بودن. گفتی دختر خالت منتظرته...

مکثی کرد و نگاهشو مستقیم دوخت به من و گفت:

-درسته؟ خوب شناختم؟ واقعا که... شما دو تا منو بازی دادید.... تبسم خانم شما و خواهرتون ترنم منو خیلی خوب بازی دادید... من آدم ساده ای هستم که گول شما رو خوردم... ولی... ولی واقعا دوستتون داشتم!! جالبه... حتی نمیدونم به کدومتون علاقه مند شده بودم! ممنون که حقیقتو بهم گفتین... شما از فردا میاید و توی کنسرت مشغول به کارتون میشید اما هیچ کس نباید بفهمه که ما همدیگه رو میشناختیم... نمیخوام کس دیگه هم از بازیچه شدن من خبر دار بشه... خداحافظ خانم امیری...

بلند شد و رفت پول میز رو حساب کرد و بعدشم سوار ماشینش شد و از اونجا دور شد... بهش حق میدادم... بغض کرده بودم. بلند شدم و کیفم رو برداشتم و رفتم بیرون. برای اولین تاکسی دست تکون دادم. وقتی رسیدم جلوی سالن کرایه رو حساب کردم و رفتم سوار ماشینم شدم و بغضم رو رها کردم. سرم رو گذاشتم روی فرمون و آروم و بی صدا اشک ریختم. بعد از چند دقیقه که یکم سبک تر شدم ماشین رو روشن کردم و راه افتادم به سمت خونمون... وقتی رسیدم خونه با مامان حرف زدم... همه چیزو براش گفتم و ازش کمک خواستم. بهم گفت فعلا بهتره بدون توجه به اون به کار خودم مشغول باشم و اونو نادیده بگیرم... ولی نه طوری که خیلی به چشم بیاد. مثلا اگه چیزی گفت جوابش رو میدم اما خودم سر حرف رو باهاش باز نمیکنم. از مامان تشکر کردم و رفتم توی اتاقم. من از پسش بر میومدم.

صبح روز بعد چون کلاس داشتم با بهرام تماس گرفتم و گفتم یکم دیر تر میرم. وقتی رسیدم دانشگاه با چشم دنبال لادن گشتم. برام دست تکون داد. خواستم برم سمتش که اردشیر جلوم رو گرفت:

-خانوم امیری...

من: سلام آقای فرمند... بفرمایید؟

-ببخشید میتونم باهاتون صحبت کنم؟

من: عذر میخوام ... پس الان دارید چیکار میکنید؟!

-نه... منظورم خصوصی بود... و البته اینجا جاش نیست.. میشه بعد از کلاستون شما رو به یه قهوه دعوت کنم؟


romangram.com | @romangram_com