#من_تو_او_دیگری_پارت_296

برانوش: من دوست دارم ... تو فوق العاده ای... از هرلحاظ... بی نظیری... اینو جدی میگم!

ارمیتا لبخندی زد وگفت: ممنون...

برانوش: شوخی نکردم....

ارمیتا: مرسی... تو هم خوبی های خودتو داری...

برانوش به نیم رخ ارمیتا خیره شدو گفت: از اشنایی با تو واقعا خوشحالم... فکر کنم هیچ کس دیگه نمیتونست مثل تو برام اینقدر بزرگ و خواستنی باشه... نمیدونم در اینده جوابت به من چیه.... نمیدونم واقعا روزی میرسه که تو امادگی بودن با من و داشته باشی یا نه... ولی میخوام اینو بدونی... تو اخرین انتخاب من تو زندگیم هستی... و مطمئنم پیدا شدن دختری مثل تو .. با منش تو با خصوصیات تو ... غیر ممکنه... تو تنها کسی هستی که واقعا دلم میخواد باهاش شریک باشم... تو همه چیز... تنها کسی هستی که میخوام احساساتمو بهش بدم و ... آرمیتا تو واقعا الهه ی ارامش منی... من به جرات میگم منشت لایق پرستیدنه ...

ارمیتا لبخندی زد وگفت: خوب هرگلی بوی خودشو داره... ولی ممنونم... بخاطر همه ی حرفهای دلگرم کننده ات... ولی بهرحال بهتره بدونی همچینا هم تحفه نیستم!

برانوش خندید و ارمیتا هم با خنده سیگاری گوشه ی لبش گذاشت ... به برانوش هم یکی تعارف کرد ...

برانوش یکی برداشت و گفت: چطوری حلقه حلقه دود میکنی؟؟؟

ارمیتا خندید وگفت: از ته حلقم دودشو بیرون می فرستم... بعد با لبام گردش میکنم.... اینطوری...

برانوش چند بار امتحان کرد... با خنده گفت: فکر نکنم بشه...

ارمیتا : این مدت که نیستم تمرین کن...

برانوش: حتما...

ارمیتا به غروب نگاه کرد وگفت: غروب از این بالا خیلی قشنگه...

برانوش: اره واقعا... این پشت بوم وخیلی دوست دارم... طلوع و غروبش خیلی واضحه...

ارمیتا: طلوعشم دیدی؟

برانوش: اره...

ارمیتا: من هیچ وقت طلوع خورشید وندیدم...

برانوش لبخندی زد وگفت:میخوای فردا بیدارت کنم با هم ببینیم؟

ارمیتا لبخندی زد وگفت: من برای سه صبح فردا بلیط دارم!

برانوش کمی درهم شد با این حال گفت: میشه برسونمت فرودگاه؟

ارمیتا: اگر میتونی از خواب صبحت بزنی... اره!

برانوش لبخندی زد وارمیتا هم متعاقبا لبخندی زد و گفت: دیگه من برم بشینم سر چیدن وسایلم...

و از لبه ی پشت بام بلند شد...

جلوی او ایستاد وگفت: جوابم هرچی باشه ... خوشحال میشم همچنان دوست بمونیم دکتر برومند...

و دستش را به سمت برانوش دراز کرد.


romangram.com | @romangram_com