#من_تو_او_دیگری_پارت_297

برانوش با لبخند دستش ظریف و قاطعش را صمیمانه فشرد وگفت: مایه ی مباهاته مهندس آرمند ...

ارمیتا لبخندی زد و به سمت در رفت.

برانوش نگاهش میکرد... ارمیتا جلوی در ایستاد و گفت: میدونی... دلم میخواد بگم منم دوست دارم ولی امادگیشو ندارم... عقلمم بهم آلارم میده برای گفتن این جمله خیلی وقت هست ... فعلا باید فکر کنم ... حداقل بدون اگر راهی باشه که قرار باشه در اون با کسی شریک باشم... دلم میخواد شریکم تو باشی یا یکی مثل تو...

برانوش لبخندی زد و ارمیتا گفت:ولی تو یه راه و مسیر عاقلانه... مسیری که عقل واحساس باهم هم سو باشن مقصدش قطعا ارامش وخوشبختیه... آینده رو تصمیم های منطقی میسازه... این بزرگترین چیزیه که تو زندگیم یاد گرفتم!

برانوش سری تکان داد و با لبخندی که سعی داشت با ان چهره ی درهمش را پنهان کند گفت: حرف حساب جواب نداره...

ارمیتا لبخندی زد و گفت: خوب تو نمیای؟

برانوش: نه من میخوام یخرده اینجا بشینم...

ارمیتا: باشه... راستی سیگارتم ترک کن اقای دندون پزشک. فعلا...

برانوش به لبخند کوتاهی اکتفا کرد و به اسمان خیره شد خواست پکی به سیگارش بکشد که ندایی در وجودش گفت: حداقل اخرین کامت و بگیر وبعد... و صدایی از عقلش بلند شد که به نقل ازارمیتا گفت: باید از جایی شروع شود! سیگار را بدون کشیدن پک اخر روی زمین پرت کرد و با نوک پنجه ی کفشش خاموشش کرد!

سرش را به اسمان بلند کرد ... هنوز رگه هایی از غروب در وسعت ابی اش خودنمایی میکرد.

نفس عمیقی کشید ... انگار ارامش در وجودش رسوب کرده بود و اجازه ی ورود هیچ استرس و نگرانی ای به بطنش نمیداد!

تصویر روشنی از آینده نداشت... اما برایش تاریک هم نبود... تجربه ی یک دوست داشتن منطقی و حساب شده و دقیق زیبا تر وشکیل تر از یک عشق غیر منطقی بود ... !

همه ی زندگی تحت اختیار و تصمیمات بود ... همه چیز گروی عقل و احساس قرار داشت ... باید درست تصمیم میگرفت... آینده قطعا روشن خواهد بود!

فردا و فرداها را من ها و تو ها و ماها و دیگران میسازند ... این رسم زندگی بود ، هست و خواهد بود.

دوست داشتن و عشق، آخرین ملاک با هم بودن است! ... ساختن یک اینده ی مشترک ِ تاریک فقط به تصمیم غلط یک نفر وابسته نیست... حتی یک فردای روشن هم گروی یک تصمیم درست یک نفر نیست !

فردایی روشن مدت هاست انتظار هم بستگی تمام ضمیر ها را میکشد... !


romangram.com | @romangram_com