#من_تو_او_دیگری_پارت_295
در پشت بام را بازکرد.
صدای ساز دهنی برانوش می امد.
لبخندی زد وگفت: خلوت کردی...
برانوش ماتم ز ده گفت: داری میری مسافرت؟
ارمیتا با چند مانتوی مادرش که ب*غ*ل کرده بود لبه ی پشت بام نشست وگفت: نرم؟
برانوش نفس عمیقی کشید و ارمیتا گفت:بگو...
برانوش:چیو؟
ارمیتا: مزه مزه نکن ... صریح بگو ...
برانوش لبخندی زد وگفت: نمیخوای جواب اخر منو بدی؟
ارمیتا یک تای ابرویش را بالا داد وگفت: مگه ندادم؟
برانوش: من میخوام ازت درخواست ازدواج کنم ... میخوام شریکم بشی... میخوام باهام باشی... اون روز تو پارکینگ هم ... نذاشتی جملمو تموم کنم ... ولی واقعا ... نمیدونم فکر میکنم حق دارم که شیفته ی ادمی مثل تو باشم... البته اگر منو نزنی!!!
ارمیتا لبخندی زد و برانوش گفت: با من ازدواج میکنی؟
ارمیتا م*س*تقیم به او زل زده بود.
برانوش هم به او نگاه میکرد ، ارمیتا سکوت را شکست وبا لحن نرمی گفت: نمیدونم چی بگم... واقعا نمی دونم... لبخندی زد وگفت: من همیشه فکر میکردم بعد از رامین با یه مرد خجالتی و اروم وکم صحبت اشنا بشم.... که تمام تراژدی های ذهنی من و التیام ببخشه... از ارامشش ارامش بگیرم و... میدونی تو با اون چیزی که من همیشه تو رویاهام تصور میکردم خیلی فرق داری... یعنی زمین تا اسمون فرق داری... هرچی باشه تو یه مرد مطلقه هستی... و پیشینه ی خاکستریت هم ...
نفس عمیقی کشید و گفت: من واقعا الان برای ازدواج امادگی ندارم... یعنی هنوز فکر میکنم وقتش نیست که شریک کسی باشم... در درد و شادی و ناراحتی... فکر میکنم هنوز بخش خودخواه وجودم زنده است... باید اول با خودم کنار بیام...
و به نیم رخ برانوش خیره شد و بالبخند گفت: فعلا امادگیشوندارم... حس میکنم باید خودمو بسازم... بهرحال یه تصمیم مهمه... من یه بار یه تصمیم اشتباه گرفتم... واقعا حس میکنم اون تصمیم منو خرد کرد ... خیلی طول کشید تا...
برانوش میان حرفش امد وگفت: نگو همونقدر طول میکشه که دوباره...
ارمیتا با خنده گفت: نه نه ... مطمئنم اینقدر زمان نمی بره... بهرحال باید یه تصمیم مهم بگیرم...
برانوش لبخند محوی زد وگفت: خوبه حداقل منو نزدی... حالا چقدر تصمیمت به نفع منه؟
ارمیتا: هنوز نمیدونم... خیلی باید بهش فکر کنم... هم تو هم من ... جفتمون زندگی پرفراز ونشیبی داشتیم... یه اشتباه دیگه ... یه چینش غلط دیگه ... دفعه ی بعدی معلوم نیست چی بشه ... معلومه؟
برانوش لبخندی زد وگفت: پس جوابت منفیه؟
ارمیتا: نه ... به جنبه ی مثبتش نگاه کن... الان خنثی است.... من میخوام یه مدت دور باشم... از کار وگرفتاری و ... میخوام به خودم استلاجی بدم... میدونی که قراره برم پیش عمه ام بعدش هم پیش برادرم ... یه مدت ادم از همه چیز دور باشه میتونه یه تصمیم عاقلانه تر و بهتر بگیره... اینطور نیست؟ تصمیمی که به نفع جفتمون باشه... این وسط فقط زندگی من یا تو نیست.... زندگی ماست... نمیخوام بدون فکر واز روی احساس حرفی بزنم که بعدا پشیمونی به بار بیاد و نتونم جمعش کنم...
برانوش دستهایش را لبه ی بام گذاشت وبه غروب خورشید خیره شد...
نفس عمیقی کشید وگفت: احساس منو باور داری؟
ارمیتا هم دستهایش را لبه ی بام گذاشت وکمی به جلو خم شد وگفت: کمی تا قسمتی...
romangram.com | @romangram_com